سپس به تمييز تحويل يافته شد لذا جرّ آن جايز نبوده بلكه واجب النّصب مىباشد .
4 - تميزى كه در معنا فاعل بوده مشروط باينكه از مفعول به تميز تحويل داده شده باشد مانند :
غرست الارض شجرا ( كاشتم زمين را از حيث درخت ) .
اينمثال در اصل : غرست الشّجر فى الارض بوده يعنى كلمه « شجر » مفعول محسوب گرديده و سپس به تمييز تحويل داده شد لذا جرّ آن جايز نبوده بلكه نصبش واجب مىباشد .
سپس مصنّف گويد :
و عامل تمييز را مطلقا مقدّم بدار ولى فعلى كه متصرّف است بطور ندرت مسبوق واقع مىشود .
شارح گويد :
مراد اينستكه عامل تمييز واجب است برتميز مقدّم گردد اعمّ از آنكه اسم بوده يا فعل باشد ، فعل هم جامد بوده يا متصرّف باشد ولى در عين حال فعليكه متصرّف است بندرت مسبوق واقع مىشود يعنى تميز برآن مقدّم مىشود نظير آنچه در قول عبد الرّحمن آمده :
أتهجر ليلى بالفراق حبيبها * و ما كاد نفسا بالفراق تطيب
يعنى : آيا ليلى دوستش را به فراق و جدائى وامىگذارد و حال آنكه نزديك نيست كه پاكيزه باشد آن ليلى از حيثيت نفس بجدائى .
شاهد در « تطيب » است كه عامل در « نفسا » است و معذلك مسبوق واقع شده .
و نيز مانند آنچه در قول شاعر آمده :
أنفسا تطيب به نيل المنى * و داعى المنون ينادى جهارا
يعنى : آيا خوشنود مىشوى و نفست راضى مىشود به رسيدن آرزوها و حال آنكه منادى مرگ ندا مىكند بآواز بلند و مردم را بسوى خود ميخواند .