در آنزمان من محزون به صد هزار خروش * چه از شتر به زمين آمدم شدم مدهوش
ز بعد ساعتى آمد چو هوش برسر من * به روى خاك بديدم فتاده پيكر من
دگر ز قافله آنجا نمانده بود كسى * در آن سياهى شب بهر من نه دادرسى
به سوزن مژه درهاى ديده مىسفتم * ز سوز سينه همه دم بخويش مىگفتم
كه اى سكينه مخور غم كه خواهى امشب مرد * دگر طپانچه ز شمر لعين نخواهى خورد
اگر كه طعمه اين وحشيان شود تن تو * خلاص گشت ز زنجير ظلم گردن تو
اگر كه جان رود از بىكسى ز پيكر تو * دگر كسى نزند سنگ كينه برسر تو
اگر در اين دل شب آيدت اجل برسر * روى بخلد و ببينى تن على اكبر ( ع )
من ستمزده بودم به كار خود حيران * كه شد ز دور هويدا زنى به صد افغان
ز ره رسيد و به زانو مرا ز لطف نشاند * ز مهر بررخ زردم گلاب و مشگ افشاند
بگريه گفت كه اى نورديدهء مادر * سكينه دخترك غمرسيدهء مادر
شد از وجود تو برشاميان مگر ره تنگ * كه از شتر بزمينت زدند برسر سنگ
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 989
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٩٨٩