بسخت جانى خود اينقدر نبوده گمانم * كه بىتو زنده ز دشت بلا بشام رسيدم
برون نمود در آندم چو شمر پيرهنت را * بتن ز پنجهء غم جامه هرزمان بدريدم
زدم بچوبهء محمل سر آنزمان كه سر نى * به نوك نيزه خولى سر چوه ماه تو ديدم
ميان كوچه و بازار شام پاى برهنه * سر از خجالت نامحرمان بجيب كشيدم
شدم چو وارد بزم يزيد بازوى بسته * هزا مرتبه مرگ خود از خدا طلبيدم
ولى به اين همه شادمانم اى شه خوبان * كه نقد جان بجهان دادم و غم تو خريدم
زبانحال عليا مكرّمه جناب سكينه خاتون
پدر فداى تو گردم ببين به چشم ترم * چه گويم آنكه چه آمد در اين سفر بسرم
كدام داغ دل خويش را نظاره كنم * كدام درد دل خويش را شماره كنم
به راه شام نبودى رمق در اعضايم * ز بس كه خار مغيلان خليد در پايم
شبى بناقه بىمحمل سوار شدم * سرت بديدم و در ناله چون هزار شدم
به پشت ناقه چه شد صوت من بناله بلند * مر از پشت شتر ظالمى به زير افكند