تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 964

مساهمون:

ص٩٦٤
مىگشتند كه براى آقا گريه كنند بهانه بهتر از آن دختر نبود همين كه آن معصومهء صغيره مىگفت يا ابتاه من للنّساء الثّاكلات بابا جان اين زنان جوان‌مرده چه كنند شيون از همه بلند مىشد آه واويلاه ثمّ انّها وضعت فمها على فمه الشّريف و بكت طويلا پس آن صغيره لب برلب پدر نهاد در زمان طويلى از سخن افتاد و گريست فناداها الرّأس بنته الّى الّى هلّمى فانا لك بالأنتظار صدائى از آن سر مطهّر به گوش آن دختر رسيد كه نورديده بيا بيا بسوى ما كه در انتظار توام چون اين صداى هوش‌ربا به سمع آن مخدّره رسيد فغشى عليها غشوة لم تفق بعدها غشى برآن ضعيفهء نحيفه طارى شد كه از نفس درافتاد و ديگر به هوش نيامد فحرّكوها فاذا هى قد فارقت و روحها الدّنيا همين كه او را حركت دادند ديدند مرده صداى شيون از اهل بيت رسالت بلند شد
زينب ز روى سينهء آن طفل سينه‌چاك * ديد اوفتاد آن سر انور به روى خاك دست الم بهم زد و معجر ز سر كشيد * چون رعد ناله از دل پردرد بركشيد گفت اى غريب مرده عزيز برادرم * گشتم عجب معين تو اى خاك برسرم اى بلبل حرم ز چه خاموش گشته‌اى * ديدى كدام جلوه كه مدهوش گشته‌اى اى طفل ياد از رخ اصغر ( ع ) نموده‌اى * يا ياد گيسوى على اكبر ( ع ) نموده‌اى ياد آورم ز پاى پياده دويدنت * يا سوزم از جراحت زنجير گردنت
اسيران در آن خرابهء ويران چنان شيون و افغان نمودند كه تمام همسايگان خبر شدند و رو به خرابه آوردند كه ببينند برسر ايشان چه آمده همه با دختران فاطمه عليها السّلام بگريه درآمدند مثل روز قتل امام حسين عليه السّلام عزا برسر پا نمودند محض خاطر خدا غسّاله آوردند و كافور و كفن حاضر نمودند چراغ آوردند تخته آوردند آن معصومه را برهنه كردند و روى تخته گذاردند تا غسلش دهند