مع النّبى سيّد المختار * قد قطعوا ببغيهم يسار
چون كه دست چپ فتاد از پيكرم * سر بياندازم به پاى سرورم
هين مترس عبّاس از تير بلا * جان سپر كن پيش تيغ ابتلاء
سينهام چون شد ز پيكان چاكچاك * چشم را كن وقف برتير هلاك
چشم و دست و سر چه دادى بىدرنگ * استخوان خويش را كن وقف سنگ
چون نماندت هيچ آثارى بجا * گو در آن دم يا اخا رفتم بيا
قمر بنى هاشم با همان دستهاى بريده يكجا ايستاده خون از بازوهايش مىريخت و غريبانه به يمين و يسار مىنگريست ، آن مردم بىحميّت مىآمدند محض ثواب دشنام مىدادند و ضربتى مىزدند عاقبت ملعونى پيش آمد و بعد از ناسزا گفتن عمود گرانى از آهن برسر مباركش زد كه از زين برزمين افتاد و جان به جانان داد فلمّا رأى صلوات اللّه عليه صريعا على شاطئ الفرات بكى چون امام عليه السّلام بديدن برادر كنار نهر فرات رسيد و علمدار خود را به آن حالت ديد خيلى گريست و رو كرد به لشگر فرمود :
اى قوم جرأت و جسارت و تعدى كرديد براولاد پيغمبرتان ، اميدوارم به زودى جزاى خود را بينيد .