نفسى لنفس المصطفى الطّهر وقا * انّى انا العبّاس اغدوا بالسّقا
و لا يخاف السّرّ يوم الملتقا
سپس بعد از اين رجز با صمصام آتشبار ميان آن فرقه اشرار افتاد جمعيّت ايشان را مانند بنات النّعش متفرّق ساخت .
مرحوم مجلسى مىفرمايد : زيد بن ورقاء در پشت نخله خرمائى كمين كرده بود ، وى با كمك حكيم بن طفيل شمشير زهرآلودى به دست راست قمر بنى هاشم زد كه قطع شد آن حضرت شمشير را به دست چپ گرفت و فرمود :
شعر
گر مرا افتاد از تن دست راست * شكر حق دارم كه دست چپ بجاست
آنكه تن را پى كند در راه دوست * تيغ و زوبين نرگس و ريحان اوست
جمله مىدانيد حيدرزادهام * جان خود را راه جانان دادهام
دست من بالاى دست ماسوى است * دست سرباز حسين دست خدا است
گر نيفتد از بدن در عشق يار * دست باشد در بدن بهر چه كار
فقاتل حتّى ضعف با همان دست چپ شاهزاده عالىنسب آنقدر كوشش كرد تا آنكه ضعف و سستى براو عارض شد ظالمى ديگر بنام حكيم بن طفيل طائى از پشت نخله برآمد و شمشيرى به دست چپ حضرت نواخت دست چپ را هم قطع نمود ، حضرت از زندگى مأيوس شد و منتظر مرگ گرديد ، لشگر كه دو دست بريده علمدار امام عليه السّلام را ديدند دور او را حلقه زدند آن غيرت اللّه با خود خطاب كرد و گفت :
شعر
يا نفس لا تخشى من الكفّار * و ابشرى برحمة الجبّار