حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در دهان وى نهاد تا بميكد و تشنگى او تسكين يافت ، ديگر باره روى به ميدان نهاد و رجزى در صورت حال خود ادا كرد كه ابو المفاخر در ترجمهء آن آورده كه :
ساقى كوثر آب مىخواهد * مير مجلسى شراب مىخواهد
بچه شير در طريق خطر * راه آب از گلاب مىخواهد
كيست آن كو ز فرط بىنمكى * دل زهرا كباب مىخواهد
گيسوان سيه سفيد حسين * كيست كز خون خضاب مىخواهد
مؤمنان در بهشت و منكرما * سوى دوزخ شتاب مىخواهد
در اين نوبت كه شاهزاده مبارز طلبيد عمر سعد طارق بن شبث را گفت برو و كار پسر حسين را بساز تا من حكومت رقه و موصل را از پسر زياد براى تو بستانم .
طارق گفت : مىترسم كه فرزند رسول صلّى اللّه عليه و آله را بكشم و تو بدين وعده وفا نكنى .
عمر سعد سوگند خورد كه از اين قول برنگردم و اينك انگشترى من بگير و بستان .
طارق انگشترى عمر سعد را در انگشت كرد و به آرزوى حكومت رقه و موصل روى به حرب با على اكبر آورد ، با سلاح تمام به ميدان آمده نيزه حواله على اكبر كرد ، على اكبر نيزهاش را ردّ نمود سپس با نيزه چنان برسينهاش زد كه به مقدار دو وجب سنان از پشتش بيرون آمد ، طارق از اسب سرنگون شد ، على اكبر مركب عقاب را براو راند تا همه اعضاى او به سمّ مركب شكسته شد و پايمال گرديد :
پسر او عمر بن طارق بيرون آمد كه در همان گرمى و نرمى به پدر ملحق شد ، پسر ديگرش طلحة بن طارق از غم پدر و برادر بسوخت و مركب برانگيخته چون شعله آتش خود را به على اكبر رسانيد و فى الحال گريبان شاهزاده را گرفت و به طرف خود كشيد تا از مركب درافكند كه دست قدرت فرزند زاده اسد الله الغالب