تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
على جان چه خيال كرده و چه در نظر دارى ؟ على اكبر عرضه داشت : بابا اين زندگى برمن حرام است ، الآن وارد خيمه شدم تا اطفال را تسلّى داده و بانوان را آرام كنم شعر
رقيه آمده خود را به دامنم افكند * به گريه گفت كه اى اكبر سعادتمند كباب شد جگرم از عطش برادر جان * رسيد جان به لبم از عطش برادر جان هزار مرتبه مردن ز زندگى بهتر * مرا شهادت از اين سرافكندگى بهتر
اين بگفت و شروع كرد به گريستن . فرد
از جزع بست دجله سيماب برسمن * وز اشگ ريخت سوده الماس بر كنار
پس امام عليه السّلام على را در بركشيد و صورتش را بوسيد . شعر
چو شاه تشنه‌جگر ديد بيقرارى او * كه جان گرفته به كف از براى يارى او كشيد دست به رخسارهء على اكبر * كه بگذر از سر اين خواهش اى عزيز پدر فتادن قد سرو تو برزمين حيف است * به خون طپيدن اين جسم نازنين حيف است