را طلبيد و دستور داد تا سراى عبد اللّه بن زبير را كه محاصره كرده بودند ترك كنند چون شب فرارسيد عبد اللّه بن زبير برادران خود را طلب كرد و گفت :
صلاح در آن است كه همين امشب گريخته و به مكّه رويم ، شما از شارع اعظم رفته و من از بيراهه روان مىشوم زيرا يقينا وليد كسى را به طلب من خواهد فرستاد و وقتى مرا در خانه نيابند به تفحص و تجسس برآمده و حتما مرا تعقيب خواهند نمود پس براى اينكه به من دست نيابند بهتر است من از بيراهه بيايم .
برادران عبد اللّه حسب دستور او از شارع اعظم به مكه حركت كرده و خودش بهمراهى جعفر شبانه از مدينه گريخت و از بيراهه به طرف مكه فرار كرد .
بامداد فردا وليد عبد اللّه زبير را طلبيد ولى او را نيافت و پس از تفحص و تجسّس معلوم شد كه وى گريخته وليد در خشم شد ، مروان گفت :
وقتى امير نصيحت ناصحان را نپذيرد و به صلاحانديشى ايشان وقعى ننهد امر چنين باشد ، عبد اللّه به جائى غير از مكه نمىرود ، افرادى چند را به طلبش بفرست تا او را دستگير كرده و بياورند به نقلى هشتاد نفر سواره همراه يكى از موالى بنى اميه و به نقل ديگر سى شترسوار بدنبال وى فرستاد تا او را هركجا ديدند گرفته و بياورند .
سواران در راندن مركبها مبالغه كرده و آنچه كوشش كردند او را نيافتند و آن روز وليد به جهت سرگرم شدن به دستگير نمودن ابن زبير از امام عليه السّلام منصرف شد بهرصورت وقتى گروه اعزامى وليد از تفحص بازگشته و اظهار نمودند كه ابن زبير را نيافتهاند وليد ملول و دلتنگ شد سپس چند تن از مأموران را فرستاد تا خويشان و خدمتكاران ابن زبير را گرفته و محبوس نمايند ، ابن زبير پسر عمّى داشت بنام عبد اللّه مطيع كه مادرش عجما دختر مامر بن فضل بن عفيف بود ، او را گرفتند و همراه عدّه ديگرى از خويشاوندان ابن زبير زندانى نمودند پس از اين واقعه يكى از خويشان ابن زبير نزد عبد اللّه بن عمر رفت و گفت :
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 58
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٥٨