بسيار به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كمك كرده بود بارى امام عليه السّلام به وضع لباس و اسلحه و اساس آن پير روشنضمير نظر مىكرد و مىديد كه با آن حالت ناتوانى كه از تشنگى و گرسنگى نيمه جانى بيش در بدن ندارد معهذا اظهار شجاعت و دليرى مىكند و به گرگان كوفه و شام نفرين مىنمايد حضرت از روى بندهنوازى فرمود :
كدام بىرحم اين ريش سفيد تو را كه در اسلام در ركاب خير الانام سفيد كردهاى به خونت خضاب خواهد كرد و رحم برپيرى و ناتوانى تو نخواهد نمود
شعر
به دو گفت اى شيخ بيداردل * ز كار تو گردون دون شد خجل
كرا دل ، كرآيد باز آر تو * خداى از تو خشنود و از كار تو
سپس امام عليه السّلام فرمود :
اى جابر جهاد برتو واجب نيست تو پيرى قوّت و قدرت در تو نيست بيا به ميدان مرو .
جابر تعظيم نموده عرض كرد : تصدّقت پيران رسوم حرب و آداب جنگ را نيكو مىدانند علاوه براين دلم مىخواهد نامم در زمره شهداء آل محمّد عليهم السّلام ثبت شود تا فرداى قيامت سرخرو باشم ، قربانت تا زنده بودم ايّام عزّت تو را مستدام ديده بودم اكنون نمىتوانم روز ذلّت و خوارى تو را ببينم ، اين قوم حرمت تو را از ميان بردند و بناى جسارت و بىادبى گذارده ، تو را دشنام و ناسزا مىگويند قربانت شوم ، مىروم مژده وصل تو را به پيغمبر مىدهم .
حضرت صورت وى را بوسيد گريان گريان اذن ميدان داد .
جابر وارد صحنه كارزار شد و حمله كرد به آن نااصلان شصت نفر از آنها را به خاك مذلّت انداخت وى از كثرت زخمهاى كارى و شدّت تشنگى و خستگى لاعلاج پهلو به خاك نهاد و مرغ روحش از قفس قالب بناى پرواز نهاد لحظات آخر حياتش بود كه آن پير خسته از گوشه چشم نگاه پرحسرت به حضرت كرد ،