اى خداوند من منع فرما از ايشان باران رحمت خود را و قحط كن در زمان ايشان مثل آنكه در زمان حضرت يوسف كردى و مسلّط گردان برايشان غلامى از ثقف كه زندگانى را برايشان تلخ گرداند و احدى از ايشان را باقى و زنده نگذارد و به قتل رساند ايشان را در عوض آنكه ما را به قتل رسانيدند .
خداوندا ، اين جماعت ما را فريب دادند ، به ما دروغ گفتند ، ما را خوار و ذليل گردانيدند ، توئى پروردگار ما و اعتماد ما برتو است و بسوى تو است زارى و بجانت تو است بازگشت همه ما .
و پس از فراغ از مناجات با حضرت قاضى الحاجات روى مقدّس را بجانب آن ملاعين كرده فرمود :
كجاست عمر بن سعد كه مرا با او كارى است ؟
چون آن شقى بداقبال از خواستن آن جناب آگاهى يافت اكراه داشت كه به خدمت آن جناب شرفياب شود ، بعد از نزديك شدن آن ملعون به آن جناب حضرت فرمودند :
اى عمر تو مرا به قتل مىرسانى به گمان آنكه حرامزادهاى پسر حرامزاده تو را در ملك رى و بلاد جرجان والى خواهد كرد ! ! !
اى عمر و اللّه كه تو به آرزوى خود نخواهى رسيد و اين كلام عهدى باشد در ميان من و تو و آنچه مىخواهى و مىتوانى بكن كه هرگز بعد از شهيد كردن من خوشحالى نخواهى ديد نه در دنيا و نه در آخرت و گويا مىبينم سر تو را كه در كوفه به نيزه كردهاند و اطفال آن را بازيچه خود گردانيدهاند .
عمر بن سعد بدعاقبت از شنيدن اين كلام خشمناك گرديد و روى نحس خود را گردانيد و به مكان خويش برگرديد و روى به لشگر خود كرد و گفت :
ما تنتظرون به احملوا باجمعكم انّما هى اكلة واحدة
يعنى انتظار چه مىكشيد جميع لشگر يك دفعه براو حمله كنيد كه او يك لقمه
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 454
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٤٥٤