چون در شب پرتعب عاشوراء تشنگى اهل بيت رسالت به نهايت رسيد و برير بن خضير همدانى به زحمت تمام يك مشگ آب از براى مخدّرات با احترام آورد و ليكن كسى از آن آب نياشاميد همه به روى خاك ريخت ، صداى ضجّه اطفال و صيحه بچههاى خردسال برفلك بلند شد امام عليه السّلام از خيمه سراسيمه با دل گرفته و خاطر پژمرده بيرون آمد ديد جوان رشيدش على اكبر سر بطناب خيمه گذارده مثل باران بهارى اشگ مىبارد .
امام عليه السّلام پيش آمد و سر پسر را از روى طناب خيمه برداشت اشگ از ديده نور ديدهاش پاك نمود
فرمود : اى فرزند دلبند من براى چه زار و نالانى ؟
عرض كرد : بابا اين زندگى برعلى اكبر حرام باد كه من زنده باشم خواهران من از تشنگى بميرند .
حضرت فرمود : نور ديده در جنگ ذات السّلاسل و ساير غزوات جدم رسول مختار هروقت تشنگى براصحاب و انصار غلبه مىكرد به جهت بىآبى بىتابى مىكردند ، پدرم ساقى كوثر دامن همّت بركمر مىزد ، آب از براى اصحاب تحصيل مىكرد ، در بئر ذات العلم رفت با جنيان جنگيد و آب در تصرّف آورد ، ديگر در غزوه صفّين معاويه و اصحاب او همين آب فرات را برروى ياران و لشگريان پدرم ساقى كوثر بستند ، من دامن پردلى بركمر زدم به قهر و غلبه بكنار شريعه فرات رفتم به قوّت بازوى خود آب فرات را در حيطه تصرّف آوردم ، نه آخر تو پسر منى ، نور بصر منى ، فرزندزاده شير پروردگارى ، شبيه احمد مختارى ، يادى از جد و پدر كن دامن همّت بركمر زن يار و ياور بردار آب از براى جگر كباب اطفال و اهل و عيال بياور .
على اكبر فرمايشات پدر شنيد و انگشت قبول برديده نهاد وارد خيمه شد اسلحه حرب در برپوشيد خود را ساخته كار و آراسته كارزار نمود از خيمه بيرون
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 418
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٤١٨