تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
مخذول مردود عبيد اللّه بن زياد نامه به من نوشته و فرموده كه حسين بن على را گرفته پيش او برم و چندانكه در اين كار انديشه مىكنم از خويشتن بازنمىيابم كه سخنى گويم يا كارى كنم كه حسين را ناخوش آيد ، در اين كار عظيم فرومانده‌ام پس مردى از اصحاب حرّ بنام ابو الشعثاء به رسول عبيد اللّه روى آورد و گفت : مادر تو در فراقت باد به چه كار آمده‌اى ؟ جواب داد : امام خويش را اطاعت داشته و بربيعت خود وفاء كرده و نامه امير خويش بنزد حرّ آوردم . ابو الشعثاء گفت : به جان و سر من كه در اين طاعت كه امام خويش را متابعت كردى در خداى تعالى عاصى شدى و خويشتن را هلاك كرده دنيا و آخرت خود را به فساد آورده‌اى و آتش دوزخ را براى خود مهيا داشتى ، صفت امام تو اين است كه خداى تعالى در مصحف مجيد مىفرمايد : و جعلنا هم ائمة يدعون الى النّار و يوم القيمه لا ينصرون « 1 » ايشان در اين گفتگو بودند كه وقت نماز ديگر رسيد و امام حسين عليه السّلام مؤذّن را فرمود تا بانگ نماز و قامت بگفت و امام عليه السّلام لشگر را امامت كرد و چون از نماز فارغ شد برپاى خاست و حمد و ثناء الهى بگفت سپس فرمود : اى مردمان ما اهل بيت پيغمبر شما هستيم ، محمّد رسول اللّه ، و از اين جماعت كه امارت و ولايت مىكنند در شهر شما در امارت و خلافت اولىتر هستيم اگر از خداى تعالى بترسيد و حقّ ما بشناسيد خداى تعالى از شما راضى باشد و اگر قدوم مرا كراهيّت داريد و بدانچه در نامه‌ها نوشته‌ايد و مصحوب رسولان معتبر پيغام داده وفا نمىكنيد برشما حرجى نيست و شما را تكليفى نمىكنم ، صريحا بگوئيد تا باز گردم و بمكّه روم . حرّ بن يزيد كه سرخيل لشگر بود پيشتر آمد و گفت : يا ابا عبد اللّه دو نوبت ذكر
هامش
( 1 ) - آيه ( 41 ) از سوره قصص