تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
من مأمور نشده‌ام كه با تو جنگ كنم ، بلكه مأمورم كه از تو مفارقت ننمايم تا تو را به كوفه ببرم ، الحال كه از آمدن به كوفه امتناع مىنمائى ، پس راهى را اختيار كن كه نه به كوفه منتهى شود و نه تو را به مدينه برگرداند تا من نامه در اين باب به پسر زياد بنويسم تا شايد صورتى رو دهد كه من به محاربه چون تو بزرگوارى مبتلا نشوم . آن جناب از طريق قادسيه و عذيب راه بگردانيد و ميل به دست چپ كرد و روانه شد و حرّ نيز با لشگرش همراه شدند و از ناحيه آن حضرت مىرفتند تا آنكه به عذيب هجانات رسيدند و چون به عذيب هجانات رسيدند ناگاه در آنجا چهار نفر را ديدند كه از جانب كوفه مىآيند سوار براشترانند و اسب نافع بن هلال را كه نامش كامل است را كتل كرده‌اند و دليل ايشان طرماح بن عدى است و اين جماعت به ركاب امام عليه السّلام پيوستند . حرّ گفت : اينها از اهل كوفه‌اند و من ايشان را حبس كرده يا به كوفه برمىگردانم . حضرت فرمود : اينها انصار من مىباشند و به منزله مردمى هستند كه با من آمده‌اند و ايشان را چنان حمايت مىكنم كه خويشتن را ، پس هرگاه برهمان قرارداد باقى هستى فبها و الّا با تو جنگ خواهم كرد . پس حرّ از تعرّض آن جماعت بازايستاد . حضرت از ايشان احوال مردم كوفه را پرسيد ؟ مجمّع بن عبد اللّه يك تن از آن جماعت نورسيده بود گفت : امّا اشراف مردم پس رشوه‌هاى بزرگ گرفته‌اند و جوال‌هاى خود را پر كرده‌اند ، پس ايشان مجتمعند به ظلم و عداوت برتو و امّا باقى مردم را دلها برهواى تو است و شمشيرهاى آنها برجفاى تو . حضرت فرمود : از فرستاده من قيس بن مسهر چه خبر داريد ؟
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 272 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى