تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
خوشنود شود و ما اهل بيت پيغمبر و رسالتيم و سزاوارتريم از اين گروه كه به ناحق دعوى رياست مىكنند و در ميان شما به جور و عدوان سلوك مىنمايند و اگر در ضلالت و جهالت راسخيد و رأى شما را آنچه در نامه‌ها به من نوشته‌ايد برگشته است باكى نيست برمىگردم . حرّ در جواب گفت : به خدا سوگند كه من از اين نامه‌ها و رسولان كه مىفرمائى به هيچ وجه خبر ندارم . حضرت عقبة بن سمعان را فرمود : بياور آن خورجين را كه نامه‌ها در آن است ، پس خورجين مملوّ از نامه كوفيان آورد و آنها را بيرون ريخت . حرّ گفت : من نيستم از آنهائى كه براى شما نامه نوشته‌اند و ما مأمور شده‌ايم كه چون تو را ملاقات كنيم از تو جدا نشويم تا در كوفه تو را به نزد ابن زياد ببريم . حضرت در خشم شد و فرمود : مرگ براى تو نزديك‌تر است از اين انديشه ، پس اصحاب خود را حكم فرمود كه سوار شويد ، پس زن‌ها را سوار نموده و امر كرد اصحاب خود را كه حركت كنيد و برگرديد ، چون خواستند كه برگردند ، حرّ با لشگر خود سر راه را گرفته و طريق مراجعت را حاجز و مانع شدند . حضرت با حرّ خطاب كرد كه : ثكلتك امّك ما تريد ( مادرت به عزايت بنشيند از ما چه مىخواهى ) حرّ گفت : اگر ديگرى غير از تو مادر مرا نام مىبرد البتّه متعرّض مادر او مىشدم امّا در حق مادر تو به غير از تعظيم و تكريم سخنى برزبان نمىتوانم آورد . حضرت فرمود : مطلب تو چيست ؟ گفت : مىخواهم تو را به نزد امير عبيد اللّه ببرم . آن جناب فرمود كه من متابعت تو را نمىكنم . حرّ گفت : من نيز دست از تو برنمىدارم و از اين گونه سخنان در ميان ايشان به طول انجاميد تا آنكه حرّ گفت :