و آن را ذوحسم مىگفتند ميل فرمود كه اگر حاجت به قتال افتد آن كوه را ملجاء خود نموده و پشت به آن مقاتله نمايند ، پس به آن موضع رفته و خيمه برپا كرده و نزول نمودند و زمانى نگذشت كه حرّ بن يزيد تميمى با هزار سوار نزديك ايشان رسيدند در شدّت گرما در برابر لشگر آن فرزند خير البشر صف كشيدند ، آن جناب نيز با ياران خود شمشيرهاى خود را حمايل كرده و در مقابل ايشان صف بستند و چون آن منبع كرم و سخاوت در آن خيل ضلالت آثار تشنگى ملاحظه فرمود به اصحاب و جوانان خود امر كرد كه ايشان و اسبهاى ايشان را آب دهيد ، پس آنها ايشان را آب داده و ظروف و طشتها را پر از آب مىنمودند و بنزديك چهارپايان ايشان مىبردند و صبر مىكردند تا سه چهار و پنج دفعه كه آن چهار پايان بحسب عادت سر از آب برداشته و مىنهادند و چون به نهايت سيراب مىشدند ديگرى را سيراب مىكردند تا تمام آنها سيراب شدند .
فرد
در آن وادى كه بودى آب ناياب * سوار و اسب او گرديد سيرآب
على بن طعان محاربى گفته كه من آخر كسى بودم از لشگر حرّ كه آنجا رسيدم و تشنگى برمن و اسبم بسيار غلبه كرده بود چون حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام حال عطش من و اسب مرا ملاحظه نمود به من فرمود :
انخ الرّاوية « 1 » من مراد آن جناب را نفهميدم پس گفت : يابن الاخ انخ الجمل يعنى بخوابان آن شترى را كه آب بار او است ، پس من شتر را خوابانيدم .
به من فرمود : آب بياشام چون خواستم آب بياشامم آب از دهان مشگ مىريخت ، فرمود : لب مشگ را برگردان .
من نتوانستم چه كنم ، خود آن جناب بنفس نفيس خود برخاست و لب مشگ
هامش
( 1 ) - كلمه « راويه » به لغت اهل حجاز يعنى شتر و به لغت اهل عراق يعنى مشگ و چون على بن طعان عراقى بود نفهميد مراد حضرت از « راويه » شتر مىباشد .