تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
كرديم و پرسيديم از چه قبيله‌اى مىباشى ؟ گفت : از بنى اسد هستم . گفتيم : ما نيز از همان قبيله‌ايم ، پس اسم او را پرسيده و خود را به او شناسانديم و سپس از اخبار تازه كوفه پرسيديم ؟ گفت : خبر تازه آنكه از كوفه بيرون نيامدم مگر آنكه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته ديدم و با ديدگان خود مشاهده كردم كه پاهاى ايشان را گرفته بودند و در بازارها مىگردانيدند ، پس از آن مرد گذشته و به لشگر امام عليه السّلام ملحق گشته و رفتيم تا شب فرارسيد ، به ثعلبيّه رسيديم ، حضرت در آنجا منزل كردند چون امام در آنجا نزول اجلال فرمودند ما برآن جناب وارد شده و سلام كرديم امام عليه السّلام جواب سلام را مرحمت كردند . عرض كرديم : نزد ما خبرى است اگر خواسته باشيد آشكارا گوئيم و اگر نه در پنهانى عرض نمائيم . آن حضرت نظرى به جانب ما و بسوى اصحاب خود كرده فرمودند : من از اين اصحاب خودم چيزى را پنهان نمىكنم ، آشكارا بگوئيد . پس ما آن خبر وحشت اثر را كه از آن مرد اسدى شنيده بوديم عرض كرديم . آن جناب از استماع اين خبر اندوهناك گرديد و مكّرر فرمود : انّا للّه و انّا اليه راجعون رحمة الله عليهما ، خدا رحمت كند مسلم و هانى را . پس ما عرض كرديم : يابن رسول اللّه هل كوفه اگر برشما نباشند از براى شما نخواهند بود و التماس مىكنيم كه شما ترك اين سفر نموده و برگرديد . حضرت متوجه اولاد عقيل شد و فرمود : شما چه مصلحت مىبينيد در برگشتن ، مسلم شهيد شده ؟ عرضه داشتند : به خدا قسم كه برنمىگرديم تا طلب خون خود نمائيم يا از آن شربت شهادت كه آن سعادتمند چشيده ما نيز بچشيم .