تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
مىشد دو قرص جوين با كوزه آبى براى ايشان پيرمرد زندانبان مىآورد و با آن افطار مىكردند تا مدّت يكسال حبس ايشان به طول انجاميد ، پس از اين مدّت طويل يكى از آن دو برادر با ديگرى گفت : اى برادر مدّت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسيده شود ، پس هرگاه اين پيرمرد زندانبان بيايد حال خود را براى او نقل كنيم و نسبت خود را با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله براى او بگوئيم شايد برما توسعه دهد . پس گاهى كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هرشب آب و نان آن كودكان را آورد برادر كوچك او را فرمود : اى شيخ : محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مىشناسى ؟ گفت : بلى ، چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است . گفت : جعفر بن ابيطالب را مىشناسى ؟ گفت : بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند . آن طفل فرمود : على بن ابيطالب را مىشناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم ، او پسر عمّ و برادر پيغمبر من است . آن‌گاه فرمود : اى شيخ ما از عترت پيغمبر تو مىباشيم ، ما دو طفل مسلم بن عقيليم ، اينك در دست تو گرفتاريم ، اينقدر سختى برما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حق ما نگه‌دار . آن شيخ چون اين سخنان را بشنيد برروى پاهاى ايشان افتاد و مىبوسيد و مىگفت : جان من فداى جان شما ، اى عترت محمّد مصطفى ، اين در زندانست گشاده برروى شما به هرجا كه خواهيد تشريف ببريد ، پس چون تاريكى شب دنيا را فراگرفت آن پيرمرد آن دو قرص جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 191 | سيد محمد جواد ذهنى تهرانى