در اين اثناء پسر طوعه يعنى بلال از پاى منبر ابن زياد فارغ شده روى به خانه آورد و وارد منزل شد مادر را ديد به اطاقى رفت و آمد مىكند و بسيار شاد و مسرور است ، پسر گفت :
اى مادر امشب تو را حالى عجيب مشاهده مىكنم در آن اطاق تردد مىكنى آيا خير است ؟
طوعه گفت : بلى ، خير است .
پسر اصرار كرد كه چرا به آن اطاق رفت و آمد مىكنى ؟
طوعه واقع را نمىگفت و از بيان آن انكار مىنمود .
از پسر اصرار و از مادر انكار بالاخره طوعه ديد جز گفتن چارهاى ندارد گفت :
نور ديده مىگويم امّا به كسى نگوئى .
گفت : البته به كسى نخواهم گفت .
طوعه گفت : بگو به ذات اقدس الهى به احدى نمىگويم .
پسر قسمهاى فراوان خورد كه به كسى نمىگويد .
طوعه گفت : نور ديده اين بزرگوار عاليمقدار را كه مىبينى جناب مسلم بن عقيل است پناه به من ضعيفه آورده و من او را در آن خانه نشاندهام و خدمت مىكنم و اجر از خدا مىخواهم .
پسر شنيد و ساكت شد ، سر به بستر گذارد .
جناب مسلم بعد از وظائف طاعت و عبادت سر بربستر گذارد راحت نمود ، در عالم رؤيا خوابهاى آشفته ديد بيدار شد و نشست از فراق امام عالمين و سلطان كونين و از دورى اهل و عيال و اطفال و از محنت روزگار و جفاى فلك غدّار مىگريست و به زبانحال مىفرمود :
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 160
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٦٠