تخطي إلى المحتوى الرئيسي

از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
در اين اثناء پسر طوعه يعنى بلال از پاى منبر ابن زياد فارغ شده روى به خانه آورد و وارد منزل شد مادر را ديد به اطاقى رفت و آمد مىكند و بسيار شاد و مسرور است ، پسر گفت : اى مادر امشب تو را حالى عجيب مشاهده مىكنم در آن اطاق تردد مىكنى آيا خير است ؟ طوعه گفت : بلى ، خير است . پسر اصرار كرد كه چرا به آن اطاق رفت و آمد مىكنى ؟ طوعه واقع را نمىگفت و از بيان آن انكار مىنمود . از پسر اصرار و از مادر انكار بالاخره طوعه ديد جز گفتن چاره‌اى ندارد گفت : نور ديده مىگويم امّا به كسى نگوئى . گفت : البته به كسى نخواهم گفت . طوعه گفت : بگو به ذات اقدس الهى به احدى نمىگويم . پسر قسم‌هاى فراوان خورد كه به كسى نمىگويد . طوعه گفت : نور ديده اين بزرگوار عاليمقدار را كه مىبينى جناب مسلم بن عقيل است پناه به من ضعيفه آورده و من او را در آن خانه نشانده‌ام و خدمت مىكنم و اجر از خدا مىخواهم . پسر شنيد و ساكت شد ، سر به بستر گذارد . جناب مسلم بعد از وظائف طاعت و عبادت سر بربستر گذارد راحت نمود ، در عالم رؤيا خوابهاى آشفته ديد بيدار شد و نشست از فراق امام عالمين و سلطان كونين و از دورى اهل و عيال و اطفال و از محنت روزگار و جفاى فلك غدّار مىگريست و به زبانحال مىفرمود :