در سراى محمّد بن كثير رسيد و او را آواز داد كه اينك مسلم بن عقيل را آوردهام .
محمّد بن كثير پاى برهنه بيرون دويد دست و پاى مسلم را ببوسيد و گفت :
اين چه دولت بود كه مرا دست داد و اين چه سعادت است كه روى به منزل من نهاد .
گذر فتاد بسر وقت كشتگان غمت * هزار جان گرامى فداى هرقدمت
فكند سر و قدت برمن از كرم سايه * مبادا ز سر من دور سايهء كرمت
پس محمّد بن كثير مسلم را به خانه درآورد و در منزل شايسته بنشاند و اصح آن است كه در زير زمين خانهاى داشت وى را آنجا پنهان كرد و به واسطه غمّازان اين خبر به پسر زياد رسيد كه مسلم در خانهء محمّد بن كثير است .
ابن زياد پسر خود خالد را با جمعى فرستاد تا محمّد بن كثير و پسرش را گرفته بياورند و مسلم را در خانهء او بجويند و اگر بيابند به دار الاماره حاضر سازند ، خالد بيامد و به يك ناگاه در سراى ابن كثير را فروكوفت و او را و پسرش را به دست آورده نزد پدر فرستاد و هرچند در آن سراى جستجو كردند از مسلم نشان نيافتند .
امّا پسر زياد را چون چشم برمحمّد بن كثير افتاد آغاز سفاهت كرد . « 1 »
محمّد بن كثير بانگ براو زد كه اى پسر زياد من تو را همىشناسم پدر تو را به ستم برابو سفيان بستند ، تو را چه زهره آنكه با من سفاهت كنى ، ايشان در اين سخن بودند كه از هرگوشه شهر كوفه آواز كوس حربى و نالهء ناى رزمى مىآمد و آنچنان بود كه قوم و قبيلهء محمد بن كثير بسيار بودند ، چون شنودند كه ابن زياد او را و پسرش را گرفتند همه در سلاح شدند و قرب ده هزار كس روى به كوشك نهادند و غوغاى عام با ايشان يار شد و گذر برپسر زياد تنگ آمد بفرمود تا محمّد كثير و پسرش را بربام كوشك بردند و بدان مردم نمودند و خيال مردم آن بود كه مگر ايشان را كشتهاند ، چون ايشان را زنده و سلامت ديدند دست از جنگ باز
هامش
( 1 ) - يعنى آغاز دشنام دادن نمود