به عوض غايب عقوبت كنم ، اى مردمان برخود ببخشائيد و برعيال و اطفال خود رحم كنيد ، كوفيان كه اين كلمات شنودند خوفى عظيم و هراسى بزرگ بردلهاى ايشان مستولى شد و بنابر عادت قديم خود رسم بىوفائى پيش آوردند و از خدا و رسول او شرم نداشته عهد و پيمان را ناكرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند و روى به منازل خود آورده مسلم را تنها گذاشتند ، هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه همه برفتند و با مسلم سى كس و به روايتى ده كس مانده بود ، پس مسلم بازگشت و براى اداى نماز به مسجد درآمد و چون نماز گزارده از مسجد بيرون آمد آن جماعت نيز رفته بودند ، مسلم حيران بماند و گفت اين چه حال است كه من مشاهده مىكنم و اين چه صورت است كه معاينة مىبينم ، دوستان را چه شد كه از راه برتافتند و به قدم بىوفائى در راه عذر و بىمروّتى شتافتند ، اى دريغ كه كوفيان از روش راستى به هزار مرحله دورند و از سلوك منهج مهر و وفا به همه روى ملول و نفور
اندر اوّل خودنمائى مىكنند * و اندر آخر بىوفائى مىكنند
چون چنين جلدند در بيگانگى * پس چرا آن آشنائى مىكنند
پس مسلم سوار شد بدان نيّت كه از كوفه بيرون رود ، ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به وى رسيد و گفت :
ايّها السّيّد به كجا مىروى ؟
گفت : از كوفه بيرون مىروم تا در جائى استقامت كنم ، باشد كه جمعى از بيعتيان به من پيوندند ، سعيد بن احنف گفت :
زينهار ، زينهار كه همهء دروازهها را فروگرفتهاند و راهداران برسر راهها نشسته تو را مىطلبند .
مسلم گفت : پس چه كنم ؟
گفت : همراه من بيا تا تو را جائى برم كه در پناه گيرند ، پس مسلم را بياورد تا بر