معرفت است ، اكنون اگر خواهى خود اين مال را بردار و از من بيعت بگير و اگر نه مرا به خدمت او برسان و آغاز گريه كرد .
مسلم بن عوسجه گفت :
از ميان همه مردم درين مسجد چگونه من را اختيار كردى و صاحب سرّ خود ساختى ؟
معقل گفت : آثار خير و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشره تو ديدم و بخاطرم رسيد كه تو از محبّان اهل بيت رسولى .
مسلم بن عوسجه كه مردى سادهدل و پاكطينت بود فرمود :
ظن تو خطاء نيست من دوستدار اهل بيتم و نامم مسلم بن عوسجه است ، بيا با خداى عهد و پيمان كن اين سرّ را پيش هيچ كس فاش نكنى تا من تو را به مقصود برسانم .
معقل ناپاك سوگند مغلّظه خورد كه هرسرّى به من سپارى در افشاى آن نكوشم .
مسلم بن عوسجه گفت : امروز برو و فردا به منزل من آى تا تو را نزد صاحب خود يعنى مسلم بن عقيل ببرم ، روز ديگر معقل آمد مسلم بن عوسجه او را نزد جناب مسلم بن عقيل سلام اللّه عليه برد و صورت حال را تقرير كرد ، معقل خود را در دست و پاى آن حضرت انداخت و آن درهمها را تسليم كرد ، مسلم فرمود :
هرچند در سيماى اين مرد آثار رشد و رشاد نمىبينم امّا به قضاء خدا راضيم ، قرآن بياوريد تا وى را قسم بدهم ، كلام الهى آوردند ، معقل قسم خورد كه سرّ شما را افشاء نكنم اگر سرم برود بيعت را نشكنم و آن روز تا شب در سراى هانى بود و برتمام اخبار و وقايع مطّلع شد ، وقت غروب مرخص شد آمد به منزل ابن زياد تفصيل واقعه را بيان كرد .
ابن زياد غلام را تحسين كرد و گفت : از محضر مسلم دور مشو مبادا منزل را از
از مدينه تا مدينه (مقتل) (فارسى) — صفحة 127
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص١٢٧