نبود « 1 » قبل از ظهور آن فصد كنند . غذا آب جو و عدس و شراب عنّاب و عرق گاو زبان و چون نشان كند ، آب جو بازگيرند و بر ماش و عدس اكتفا كنند و دو درم خبّهء « 2 » سنگشوى كرده بر شراب عنّاب ريزند و قدرى در جامه و بستر پراكنده كنند و اگر در بيرون آمدن كندى نمايد و يا خوف فرو شدن بود ، يك درم باديان و پنج شش انجير زرد در آب بجوشانند و بپالايند و با شراب عنّاب و تخم خبّه بدهند و قدرى آب گرم در زير دامن نهند تا به بخار آن مسامات گشاده گردد و اگر طبيعت محصوب و مجدور « 3 » نرم بود ، تفحّص نمايند ، اگر از آمدن آن خفّت و راحت و تسكين كرب يابد قبض نكنند و الّا زود به قبض آن به شراب سيب يا صندل يا بهى جهد نمايند ؛ و غذا عدس كه بعد از دو سه جوش آب آن « 4 » بريزند و آب نو در ديگ كنند و اگر دو سه بار چنين كنند قبض زياده كند و اگر در آب جو كشك كرده و « 5 » بريان ، برنج پزند ، مناسب بود و كافور در آب گشنيز تر حل كرده يا سماق در گلاب كرده و صاف ساخته يا آب تخم انار ترش در چشم چكانند تا منع برآمدن آبله از چشم كند و اگر پايها را به حنا كه به آب گرم خمير كرده باشند ، ببندند به خاصيّت اين عمل كند و صندل به گلاب سوده به بينى برمىكشند « 6 » تا از آنجا منع كند و شراب شاهتوت غرغره كند يا به آبى كه در وى سماق و گل سرخ و عدس جوشيده باشند تا حلق از آن محفوظ ماند و اگر آبله بسيار بزرگ بود و پر آب و بر جامهء خواب تحمّل نياورد ، بر آرد جو و آرد « 7 » ارزن خوابانند و ريگى كه به غايت نرم بود هم مناسب است و اگر موضعى ريش گردد ، گل سرخ و انزروت « 8 » و خون سياوشان نرم سوده ، بر آنجا
هامش
( 1 ) . ش : بود .
( 2 ) . خبّه : به لغت شيراز شفترك و در اصفهان خاكشى و به تركى شيوران و در مازندران گياه او را شلم مىنامند و آن تخمى است بسيار ريز و دراز و مايل به سرخى و تيرگى و برگش طولانى و تند و شبيه به برگ جرجير و شاخههايش باريك و متفرّق و ساقش به قدر ذرعى و تخمش در غلاف باريك رقيقى است . ( تحفه ، ص 330 ) .
( 3 ) . ف : مجذور .
( 4 ) . س : - آن .
( 5 ) . س : - و .
( 6 ) . س : مىكنند .
( 7 ) . س ، ش ، ف : - آرد .
( 8 ) . س : انذروت .