باه مطلقا اثرى تمام است . اغذيهء باهيه : قليه ، پياز ، مغز كلّهء برّه ، قليهء « 1 » گنجشك و شير بزغاله و مرغ فربه و هريسه « 2 » و برنج و بيضهء نيمبرشت و ماهى بريان ؛ فواكه « 3 » جهت محرورين : خيار ، شفتالو ، كدو . جهت مبرودين : انگور ، پسته ، جوز ، انجير .
ادويهء باهيه : سقنقور ، خصية الثّعلب « 4 » ، پنير مايهء شتر « 5 » ، قضيب ثور خشك و به سوهان سوده ، شقاقل « 6 » ، خولنجان ، « 7 » بهمنان ، بوزيدان « 8 » ، زرنباد « 9 » ، زنجبيل ، سورنجان ، دارچينى ، بسباسه ، حبّة الخضراء « 10 » ، كنجد « 11 » ، كتان و از ترشيها اجتناب نمايند .
هامش
( 1 ) . س : - قليهء .
( 2 ) . هريسه : از اغذيهء مشهور است و بهترين حبوب و لحومى كه از آن ترتيب يابد ، گندم و گوشت و مرغ است ( تحفه ، صص 867 - 868 ) .
( 3 ) . س : - فواكه .
( 4 ) . خصية الثّعلب : خايهء روباه است .
( 5 ) . پنيرمايهء شتر : چيزى است زردرنگ كه از شكم بچه اشتر برآيد و آن را بر پارهء پشم بردارند ، پس سطبر و خشك گردد مانند پنير ؛ و نيز روده و يا شكنبهء خشككردهء بچهء مذبوح شتر كه هنوز چيزى جز شير نخورده باشد كه در شير زنند تا بسته شود ؛ و نيز گفتهاند كه چيزى است در شيردان بچهء شتر پيش از آنكه جز شير خورده نباشد . ( ر ك : لغتنامه ) .
( 6 ) . شقاقل : بيخى است پرگره و با لزوجت و اندك شيرينى و به سطبرى انگشتى و دراز و ساق گياه او پرگره و بر هر گرهى برگى رسته و ثمرش به قدر نخودى و سياه و مملوّ از رطوبت سياه و گلش بزرگتر از بنفشه و منبتش در زير اشجار متراكم و مكان نمناك و مستعمل از او بيخ او و قوّتش تا چهار سال باقى . ( تحفه ، ص 544 ) .
( 7 ) . ل : قولنجان ؛ خولنجان ( قولنجان ) : گياهى است از تيرهء زنجبيلها كه دو گونهء آن مشهور است : يكى را به نام قولنجان صغير و ديگرى را به نام قولنجان كبير مىنامند و هر دوى آنها داراى ساقههاى زيرزمينى مورد استفاده هستند . . . جهت رفع دردهاى امعاء و به عنوان مقوى از ريزومهاى آن استفاده مىكنند . ( فرهنگ فارسى ) .
( 8 ) . بوزيدان : لغت پارسى است و به لغت سندى او را « شذوار » گويند و او بيخ نباتى است و به لون سپيد است و نرم و هموار و تشنج او بر وفق طول اوست نه بر وفق عرض او و نوعى از او بغدادى است . ( صيدنه ، ص 158 ) به عربى مستعجله نامند . ( مخزن الادويه ، ص 252 ) .
( 9 ) . زرنباد : دارويى است مانند پاى ملخ و به عربى رجل الجراد خوانند و اهل مكّه آن را عرق الكافور و عروق الكافور گويند و آن بيخى است كه از آن بوى كافور مىآيد . ( برهان ) .
( 10 ) . حبّة الخضراء : به فارسى بن نامند و آن بار درخت سقز است . ( تحفه ، ص 271 ) .
( 11 ) . ل ، د : - كنجد .