غذا و شربت به حسب گرمى و سردى مزاج ، از آنكه ذكر كرده « 1 » شد ، ترتيب كنند .
فصل دوازدهم : در سوء القنيه
ضعف و سوء مزاج جگر را سوء القنيه گويند « 2 » . مقدّمهء استسقا بود . علامتش زردى روى با سفيدى آميخته و تهيّج روى و پلكها و دست و پاى و گاه بود كه به همهء اعضا « 3 » رسد و از لوازم اين مرض بود « 4 » بسيارى نفخ و قراقر در شكم و بىترتيبى و اختلاف اجابت « 5 » طبيعت گاهى محكم بود و گاهى نرم و گاهى دير و گاهى زود . علاجش ، علاج خفيف « 6 » استسقا .
فصل سيزدهم : در استسقا
استسقا در لغت آب خواستن است و علّت استسقا گرفتن است « 7 » و در اصطلاح « 8 » اطبّا مرضى مادّى بود كه به سبب تحلّل و درآمدن مادّهء غريبهء بارده به تمامى اعضاى ظاهرى يا به مواضع تدبير غذا ؛ و اخلاط اين مرض سه نوع باشد ؛ و در إرداء « 9 » و بدترين اين خلاف است ؛ به قول اصحّ زقّى بود ، پس لحمى ، پس طبلى . علامت « 10 » زقّى گرانى شكم و بزرگى و روشنى پوست شكم و چون دست بر شكم مالند « 11 » همچون زقّى يعنى خيكى پرآب نمايد « 12 » و آواز آب مسموع گردد در وقت دست بر او زدن يا از پهلو به پهلو گرديدن .
هامش
( 1 ) . ش : - كرده .
( 2 ) . سوء القنيه : هرگاه كه مزاج از حال طبيعى بگردد و ضعف بر وى مستولى شود ، حالى نزديك حال مستسقيان پديد آيد ، طبيبان آن را سوء القنيه گويند و سوء المزاج نيز گويند . ( ذخيرهء خوارزمشاهى ، به نقل از لغتنامه ) .
( 3 ) . ف : بدن .
( 4 ) . ش ، ل : است .
( 5 ) . ش : اجانب .
( 6 ) . ش : حقيقت .
( 7 ) . ل : - و علّت استسقا گرفتن است .
( 8 ) . س : اصلاح .
( 9 ) . إرداء : لاغر كردن و هلاك ساختن و به رنج انداختن است ( لغتنامه ) .
( 10 ) . س : - علامت .
( 11 ) . س : - و چون دست بر شكم مالند .
( 12 ) . س : نمايند .