علامتش آن بود كه بيمار قادر نبود بر آنكه سر برآرد يا به جهتى از جهات التفات كند و بر گشادن دهان البتّه قادر نبود « 1 » و اين وقتى بود كه از بيرون رفتن مهرهاى بود از جاى خود .
امّا اگر از ورم عضلات بود « 2 » ، گاه « 3 » باشد « 4 » كه دهن نتواند گشاد « 5 » و زبان بيرون كرد . علاجش فصد و حقنهء متوسطه و آنچه گذشت و ردّ « 6 » مهره به موضعش به قاعدهء ردّادى « 7 » و بعد از ردّ از اين اجزا ضمادى « 8 » انداختن : مغاث « 9 » ، مرّ ، اقاقيا ، صبر ، سريش .
فصل چهاردهم : در ذبحه و در حلق رفتن علقه « 10 »
ذبحه « 11 » ورمى گرم باشد در عضلات از هر دو جانب حلقوم ، آن عضلاتى كه فرو بردن طعام و آب به دو مىباشد و عضلهاى كه بر دهن مرىّ و حلقوم و اندرون مرىّ نهاده شده .
علامتش آنكه قادر نبود بر چيزى فرو بردن و اگر جهد نمايد از بينى بيرون آيد و سخن نتواند گفت و چشمها ميل بيرون كرده بود و بلند شده و آب از دهن سيلان مىكند و گاه باشد « 12 » كه سرخى و ورمى هلالى از گوش تا گوش در پيش حلقوم بر كردار طوقى پديد آيد و اين را ذبحه از اين جهت گويند . علاجش فصد قيفال كنند امّا خون اندكى بردارند تا قوّت باقى ماند . پس به حقنهء نرم طبيعت را نرم گردانند « 13 » و به ربّ شاهتوت و آب سگنگور غرغره كنند و اگر قوّت بود ديگر بار فصد كنند و اگر مريض احتمال كند تا سه بار اعاده كنند ؛ و امّا در حلق رفتن چيز ، اگر بتوان ديد به آلتى بگيرند و به آهستگى و رفق
هامش
( 1 ) . س : - نبود .
( 2 ) . س : بوده باشد .
( 3 ) . س : گاه .
( 4 ) . ل ، ف ، ش : مىباشد .
( 5 ) . ل : گشادن .
( 6 ) . ل ، ف : درد .
( 7 ) . ردّاد : آنكه استخوان از جاى بشده را به جاى خويش افكند و هر مجبّرى را « ردّاد » گويند ؛ شكستهبند .
( لغتنامه ) .
( 8 ) . س : - ضمادى .
( 9 ) . مغاث : بيخ درخت انار صحرايى است كه به عربى رمّان البرّى خوانند و نوعى از آن بغدادى و نوعى هندى است و آن سفيد به زردى مايل مىباشد ، كوفتگى و شكستگى اعضا را نافع است ( برهان ) .
( 10 ) . علقه : چيز ؛ لم يبق عنده علقة ، أى شىء ( منتهى الارب ) ج علق . ( اقرب الموارد ؛ نقل از لغتنامه ) .
( 11 ) . س : زبحه ؛ ذبحه : ورمى باشد به هر دو جانب حلقوم ( لغتنامه ) .
( 12 ) . ل ، ش : بود .
( 13 ) . ش ، ف : - پس به حقنهء نرم . . . گردانند .