باب پنجاه و هفتم « 1 » : در سرطان و خنازير « 2 »
سرطان ورمى است سخت « 3 » و « 4 » آن « 5 » را بيخهاى بسيار باشد . و « 6 » سبب سرطان « 7 » مادهء سوداوى باشد كه در اعضاى « 8 » متخلخل ريزد « 9 » و زنان را در پستان و رحم بسيار افتد و مردان « 10 » را در حوالى حلق و قضيب و انثيان « 11 » .
علاج « 12 » : تدبير صواب او « 13 » آن است كه آنچه پديد آمده باشد ، نگذارد كه زيادت شود . و رگ اكحل « 14 » بايد « 15 » گشودن « 16 » و استفراغ سودا « 17 » كردن « 18 » پياپى « 19 » به مطبوخ افتيمون و حب افتيمون و آنچه در عليج جذام و ماليخوليا گفتيم ، اينجا همان معالجت بايد « 20 » كردن « 21 » و ماء الجبن « 22 » با سكنگبين « 23 » در اين مرض « 24 » سودمند است .
سبب حدوث خنازير « 25 » سوء الهضم و تخمه « 26 » باشد و آن « 27 » آماس سخت باشد و كوچك .
هامش
( 1 ) . س : - پنجاه و هفتم ؛ م : + از مقالهء دوم .
( 2 ) . خنازير : آماس غدهاىشكل كه در گلو پديدار گردد ، به پارسى خوك گويند . ( لغتنامه ) .
( 3 ) . م : كه .
( 4 ) . م : - و .
( 5 ) . م : او .
( 6 ) . ل : - و .
( 7 ) . م : او .
( 8 ) . م : + نرم .
( 9 ) . م : ريزند .
( 10 ) . س : مردم .
( 11 ) . م : اثنتان .
( 12 ) . س : - علاج .
( 13 ) . س : - او ؛ م : آن .
( 14 ) . اكحل : نام رگى است ميان قيفال و اسيلم كه فصد آن كنند و آن را رگ هفت اندام گويند ، ميزان البدن . ( لغتنامه ) .
( 15 ) . ل : - بايد .
( 16 ) . ل : بگشايد .
( 17 ) . م : سوداوى بايد .
( 18 ) . ل : - كردن .
( 19 ) . ل : + كند ؛ م : - پياپى .
( 20 ) . ل : - بايد .
( 21 ) . ل : كند .
( 22 ) . ماء الجبن : به ضم جيم و با ، آبى است كه بعد از جدا كردن سپيدى شير باقى مانده و اگر از بز باشد ، در بعضى امراض به كار برند ، ماء الجوبن ( لغتنامه ) ؛ س : + در اين مرض .
( 23 ) . م : سكنجبين .
( 24 ) . س : - در اين مرض .
( 25 ) . س : آن ؛ ل : - خنازير .
( 26 ) . تخمه : به ضم اول و فتح ثانى ، ناگوارد ، ناگواره ، در عربى به معنى بدهضمى طعام كه از امتلاى معده پيدا شود و نيز تباه شدن خوراك در معده و استحاله خوراك به كيفيتى غير صالحه . ( لغتنامه ) .
( 27 ) . ل : - آن .