زقى « 1 » جمع شده باشد ، جمع شود با « 2 » اندكى « 3 » رطوبت و « 4 » و سبب اين باد غليظ ، گرمى مزاج جگر باشد يا « 5 » سردى مزاج معده باشد « 6 » .
علامت اين « 7 » نوع از « 8 » استسقا ، آن است كه ناف بيرون آيد و شكم به غايت بزرگ شود . و چون دست بر شكم زنند آواز طبل برآيد و از « 9 » برآمدن جشا « 10 » آسايش يابد .
علاج نوع اول ، قى فرمودن است به تفاريق و داروهاى مسهل به رفق خوردن « 11 » و از آب و مبرّدات « 12 » پرهيز فرمودن و راهگذار « 13 » سده بگشودن و ماء الاصول و سكنجبين بزورى دادن « 14 » و دماغ را به غرغره پاك كردن . و از داروهايى كه در اين « 15 » علت نافع است ، حب اياره و حب ريوند « 16 » و قرص زرشك « 17 » بزرگ و كوچك است . و در آب دريا نشستن « 18 » و آب شور « 19 » لايق بود . و مستسقى را در ريگ گرم كرده مدفن كردن يا در آفتاب گرم نشاندن از قوىترين معالجهها « 20 » باشد « 21 » . و جلاب از تخم كاشنى و پوست
هامش
( 1 ) . ل : ربى .
( 2 ) . م : يا .
( 3 ) . م : اندك .
( 4 ) . م : به .
( 5 ) . ل : با ؛ « و يحدث الاستسقاء الطبلى لفساد الهضم الاول . . . اما لضعف القوة الهاضمه . . . او لغلظ المادة . . .
و قد يكون الاستسقاء لقوة حرارة غريبة فى المعدة و الكبد . » ( شرح موجز القانون ، نسخهء شمارهء 4835 كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى ) .
( 6 ) . م : - باشد .
( 7 ) . م : + و .
( 8 ) . م : - از .
( 9 ) . ل : آواز .
( 10 ) . ل : جببا ؛ جشا : به ضم اول ، آروغ . ( لغتنامه ) .
( 11 ) . م : دادن .
( 12 ) . م : + خوردن .
( 13 ) . م : راهگذر .
( 14 ) . ل : دهند .
( 15 ) . ل : - در اين .
( 16 ) . ريوند : « گياهى است ساقهدار ، با برگهاى پهن و دوام چندين ساله كه ريشهء خشك آن به نام ريوند چينى مصرف طبى دارد . » ( قانونچه ، ص 182 ، توضيحات مترجم ) ؛ « به عقيدهء بعضى ، ريوند بيخ بهمن است و ره آورد چين است . » ( قانون ، كتاب دوم ، ص 304 ) ؛ « راوند ؛ به پارسى ريوند گويند و مؤلّف گويد بيخ ريباس است . » ( اختيارات بديعى ، ص 183 ) .
( 17 ) . ل : بزرشك ؛ قرص زرشك : رجوع شود به باب سوم از مقالهء چهارم همين رساله ؛ نيز ر . ك : قانون ، كتاب پنجم ؛ صص 386 - 388 .
( 18 ) . م : - نشستن .
( 19 ) . م : + نشستن .
( 20 ) . م : معالجات .
( 21 ) . م : است .