و اگر رنگ بدن سپيد باشد و تشنگى نباشد ، علاج ، ماء الاصول و سكنجبين بزورى « 1 » دهند . و « 2 » غذا زيره باج با گوشت كبك « 3 » و كبوتربچهء صحرايى دهند « 4 » .
باب چهل و يكم « 5 » : در سوء القنيه « 6 » و استسقا
سبب سوء القنيه « 7 » و استسقا ، سردى مزاج جگر است و سوء القنيه « 8 » مقدمهء استسقاست .
هرگاه كه مزاج جگر از حال طبيعى بگردد و ضعيفى پديد آيد و لون روى و بدن زرد شود يا سپيد « 9 » و آماس در زير چشم و دست و پاى پيدا شود آن را سوء القنيه خوانند « 10 » .
اما استسقا « 11 » مرضى مادى است و سبب آن مادهء سرد غريب است كه در فرجهها « 12 » متحلل شود و آن « 13 » را بيفسراند « 14 » و اقسام آن سه است : لحمى و زقى « 15 » و طبلى .
سبب استسقاى لحمى « 16 » سوء المزاج « 17 » سرد باشد كه « 18 » اندر جگر و اندر همه رگهاى تن « 19 » به سبب ناقص شدن هضم ثالث « 20 » پيدا شود .
هامش
( 1 ) . سكنجبين بزورى : سكنجبينى است كه در تركيب آن دانههاى مختلف گياهى به كار رفته و به همين جهت آن را بزورى گفتهاند . ( قانونچه ، ص 127 ، حواشى مترجم ) ؛ دو نوع سكنجبين بزورى در باب ششم مقالت چهارم رسالهء حاضر ، معرفى شده است ؛ و نيز ر . ك : قانون ، كتاب پنجم ، ص 340 .
( 2 ) . م : - علاج . . . و .
( 3 ) . م : گنجشك .
( 4 ) . م : بايد دادن ؛ ل : + و اللّه اعلم بالصواب .
( 5 ) . م : + از مقالهء دوم .
( 6 ) . م : سوء القينه .
( 7 ) . م : سوء القينه .
( 8 ) . م : سوء القينه .
( 9 ) . م : سفيد .
( 10 ) . م : گويند .
( 11 ) . ل : + سبب آن ؛ م : استسقى .
( 12 ) . ل : مزاجها .
( 13 ) . م : او .
( 14 ) . ل : بيفزاياند . « هر آب كه خورده شود ، اندر جگر بماند و جگر را سرد كند و آب به ترشح در فضاى شكم جمع شود و مزاج همه احشا تباه گردد . » ( خفى علايى ، ص 204 ) .
( 15 ) . ل : دمى .
( 16 ) . م : + آن باشد كه .
( 17 ) . م : سوء المزاجى .
( 18 ) . م : - باشد كه .
( 19 ) . م : رگهاى همه بدن .
( 20 ) . هضم ثالث : « هر طعامى كه خورده شود آن را سه هضم است ، هضم نخستين اندر معده است ، هضم دوم اندر جگر است ، هضم سوم اندر اندامها . ( ذخيره خوارزمشاهى ) » ( لغتنامه ) .