دخترا پرده بيفكن ز رخ چون قمرت * ز چه مىترسى اگر اوفتد از كس نظرت
تو كم از مرد نئى فخر جهانى هشدار * نكند رند مقدّس نمكى در شكرت
اين حجابى كه تو از مادر خود بردى ارث * نيست در شرع نه اين پيچه نه روبند سرت
سورهء نور بخوان آيهء سى از بر كن * بهترين تيغ جدالست و قوىتر سپرت
خوبى تو نه همان خال و خط و زلف و قد است * كاين همه هيچ نيرزد چو نباشد هنرت
لب تو غنچهء گل نيست اگر علمت نيست * نيست زلف تو بجز رشته و افسار سرت
آلتِ لُعْبَتِ رندان غزلخوان نشوى * گاه تعريف ز چشم تو و گه از كمرت
گول عشاق حِيَلباز و حللساز مخور * ياد كن زندگى مادر و عشق پدرت
كه پس از زاد و ولد نوبت شلقّت رسيد * بعد طلقّت اگر خوب بيايد نظرت
زن گرفت و سر و گردن به حنا رنگ نمود * پرس از مادر خود تا كه چه آيد بسرت
خيز و مردانه به ميدان عمل پاى بنه * كسب صنعت كن چون دور شدى از پدرت
دورهء خوشگلى و نوبت شادابى تو * بگذرد بر سر همتاى بدت يا دگرت
خوار و بيچاره و عريان و پريشان نشوى * نكند چادر عفّت تلف و دربدرت
به در خانهء قاضى نشوى سرگردان * نكند چاره نه نفرين نه دعاى سحرت
چشم بد بيشتر آنجاست ز من پند بگير * ديدهام من ز خطاهاش كنم باخبرت
عصمتت را نكند حفظ به جز علم و كمال * علم و صنعت ندهد راه به هر ره گذرت
به تو مىگويم در مدرسهء طب عمل * چادر و پيچه دگر جاى ندارد به سرت
از تو مىپرسم گر دكتر دندان بشوى * كندن ريشه كجا پيچه و غمض بصرت
چونكه فارغ شدى از كسب كمال و صنعت * عاقبت فكر زناشويى افتد به سرت
گر قرين تو خيانتگر و بد شد چو همه * آخرين مايهء اميد تو باشد هنرت
باده در شرعِ خِرَد چونكه حرام است منوش * تا نگيرد ز تو دستور همايون پسرت
آنچه گفتم همه از مهر و وفا بود بدان * مرگ اولاد من و جان تو جان پدرت « 1 »
اما غزل دوم دكتر افشار كه اينبار در ستايش از رفع حجاب است ، چنين است :
روى زيباى تو اى ماه كه رشك قمر است * خوب در پرده و از پرده برون خوبتر است
چادر شب ز سر افكندى و روشن شد چشم * باش تا روز برآيد كه هنوز اين سحر است
پرده از چهره گرفتى مفكن پردهء شرم * كه عفاف تو در اين پرده بسى بيشتر است
بگشودند ترا بال و پر اى طائر حسن * تند پرواز مكن كآفت پروانه پر است
جزو هر جمع شدن نيست برازندهء زن * شمع هر بزم شدن سوختن خشك و تر است
هامش
( 1 ) . گفتار ادبى ، ج 2 ، صص 380 - 382