و اگر بگوئى : فعل نيستند ، گوئيم : اولا شئون ذاتيّهاند ، هر گاه به عنوانات مخصوصه اخذ شوند ، و ثانيا استحضار عقلى و حفظ فعل است و در حقيقت آنجا كه عقل بسيط هست ، همان « حافظه » است براى عقل تفصيلى ، و ثالثا فعل عشق به آنها ، عشق عقلى و محبّت و ابتهاج به آنها باشد ، و اينها ، چون شوق نزوعيّه نيست به مكنوح بهى « 1 » و مأكول شهى و مشروب هنىء - از لذايذ حسيّه ، يا غير اينها از لذايذ وهميّه و خياليه - و از صميم « عقل » است و تابع عشق « خود » به « خود » است .
برهان سيّم ، استدلال از بساطت معقولات است ، بر تجرّد عاقله ، و اين بر دو قسم است : يكى استدلال از تعقّل بسايط ، و ديگرى ، از تعقّل مطلق معقول .
امّا اوّل ، مىگوئيم كه : علم متعلّق به بسايط حقيقيّه ، چون « حقّ احد » و « احد تعالى » و « وحدت » و « بسايط » ى كه متألّفاند مركّبات از آنها ، چه « كثرت » بايد منتهى شود به « وحدت » و مادّهء مركبات ، بسايطند ، اگر منقسم باشد ، پس جزء علم به بسيط ، يا علم است به آن بسيط يا نه .
پس ، اگر علم است ، گوئيم : اگر متعلّق است به بعض آن بسيط ، پس بسيط حقيقى جزء ندارد ، و اگر به تمام ذات آن بسيط متعلّق است ، جزء آن علم ، با كلّ مساوى باشد و [ در نتيجه ] يك علم ، دو علم باشد . و اگر جزء علم بسيط علم ، به آن نباشد ، پس مجموع اجزاء علم به آن نباشد ، مگر اينكه مستلزم باشد ، اجتماع اجزاء امر زايدى را ، چون هيئت اجتماع . و نقل كلام كنيم ، به آن امر زايد : و تسلسل لازم آيد ، يا منتهى شود به امر غير منقسم .
پس ثابت شد كه : علم به بسيط ، غير منقسم است . پس ، محلّ آن علم ، غير منقسم است و الّا انقسام « محلّ » مستلزم انقسام « حالّ » باشد ، و اين ، خلاف مفروض است . پس ، ترتيب دهيم دو قياس [ را ] : اوّل به شكل اول ، و دوّم به شكل دوّم و گوئيم : نفس ناطقه ، محلّ علم به بسيط است و نيست شيئى ، از محل علم به بسيط منقسم . پس ، نيست نفس ناطقه منقسم ، و هر جسم و جسمانى ، منقسم است . پس
هامش
( 1 ) - به عقيده برخى از شارحين ، اين عبارت « مقتبس از عبارت ابو على بن سينا است ، در اشارات » است .