معاويهء دنيا طلب ، سر به شورش نهاد و خونخواهى عثمان را بهانه كرد و على را متهم به دست داشتن در خون عثمان نمود . در چنين وضعيتى است كه اميرمؤمنان اين نامه را مىنويسد و حاصل نامه آن است كه :
اى معاويه ، چرا سر به شورش نهادهاى ؟ آنچه كه مىتواند عذر و بهانه براى تو باشد ، يكى از اين دو مورد است :
الف ) خلافت من نا مشروع باشد ؛ در حالى كه خلافت من با خلافت پيشينيان ، از نظر كم و كيف و چند و چونِ آن يكسان است ، همانها كه با آن سه دست بيعت دادند با من نيز بيعت كردند .
ب ) نقشى در قتل عثمان داشته باشم ؛ در حالى كه اگر به عقلت رجوع كنى و هوا و هوس را كنارى نهى ، مرا بىگناهترين فرد در خون عثمان مىيابى .
با اين توضيح معلوم مىشود كه امام عليه السلام در مقام بيانِ مسألهء كلامى و عقيدتى نيست ، بلكه در مقام قطع و رد عذر انسان شورشگرى است كه مىخواهد اوضاع مسلمين را به هم بريزد و امام بنا دارد او را با منطق ، از مركب شرّ و افساد پايين بياورد ؛ چنانكه همين كار را با طلحه و زبير و نيز با خوارج انجام داد تا بتواند از جنگ و خونريزى پيشگيرى كند .
پس به اين نتيجه مىرسيم كه طراح پرسشها ، نتايج و موارد پنجگانهاى را كه آورده ، همهاش بىپايه است .
امّا اينكه چرا على عليه السلام در نامهء خود معاويه را لعن نكرده ، معلوم است ، چون حضرت مىخواست با نگاشتن چنين نامهاى ، معاويه را جلب كند نه طرد . بنابر اين ، لعن كردن با چنين هدفى سازگار نيست و با بلاغت ، كه سراپاى كلام امام را احاطه كرده ، ناسازگار است .
پاسخ جوان شيعى به پرسشهاى وهابيان — صفحة 171
مساهمون: محمد طبرى
ص١٧١