از حيرت جهالت برآيد و به راه حق گرايد ، و يا آن كه بر آن حضرت فايق آيد و در دين خود كمال رسوخ نمايد .
فاستأذن عليه فأذن له ، فلمّا قعد قال له : يا جعفر بن محمّد دلّني على معبودي .
پس اذن دخول خانه طلبيد از آن حضرت و اذن داد او را حضرت ، پس چون داخل خانه شد گفت اى جعفر بن محمّد دلالت كن مرا بر معبودم ، يعنى بر آن كسى كه بايد پرستش آن نمايم من به زعم شما يا بر آن كسى كه ظاهراً من عبادت او مىكنم ، بنابر اين كه عبداللَّه به متابعت مسلمانان ظاهراً بعضى عبادات را مىكرده باشد .
فقال أبو عبداللَّه عليه السلام : ما اسمك ؟ فخرج عنه لم يخبر باسمه ، فقال له أصحابه : كيف لم تخبره باسمك ، قال : لو كنت قلت له عبداللَّه كان يقول من هذا الذى أنت له عبد ؟
پس گفت به او حضرت امام عليه السلام كه چيست نام تو ؟ پس بيرون آمد عبداللَّه از خدمت آن حضرت و خبر نداد او را از نام خود ، پس گفتند ياران عبداللَّه به او كه چون شد كه خبر ندادى حضرت را از نام خود ، گفت اگر مىگفتم كه نام من عبداللَّه است خواهست گفت كه كيست آن كسى كه تو بنده اويى ؟ و اين باعث الزام من بود .
فقالوا له : عد إليه و قل له : يدلّك على معبودك و لا يسألك عن اسمك ، فرجع إليه فقال له : يا جعفر بن محمد دلّني على معبودي و لا تسألني عن اسمي .
پس گفتند ياران عبداللَّه به او كه برگرد به خدمت حضرت و استدعا كن از او كه دلالت كند تو را بر معبود تو نپرسد نام تو را ، پس برگشت عبداللَّه به خدمت حضرت و گفت كه يا جعفر بن محمّد دلالت كن مرا بر معبود من و سؤال مكن از من نام مرا .
فقال له أبو عبداللَّه عليه السلام : اجلس ، و إذاً غلام له صغير في كفّه بيضة يلعب بها ، فقال له أبو عبداللَّه عليه السلام :
يا غلام ، ناولني البيضة ، فناوله إيّاها .
پس فرموده به او حضرت ابو عبدللَّه عليه السلام كه بنشين و ناگاه حاضر شد پسر كوچكى از آن حضرت كه در دست داشت تخمى كه بازى مىكرد به آن ، پس فرمود حضرت كه اى پسر به من ده تخم را ، پس داد پسر به آن حضرت آن تخم را .
مجموعه رسائل در شرح احاديثى از كافى (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: محمد حسين شمس الدين
ص١٥٦