[ مذمت سختگيرى بر مسلمان تنگْدست
]
وَ إيّاكُمْ وَ إعْسَارَ أحَدٍ مِنْ إخْوَانِكُمُ الْمُسْلِمينَ أنْ تُعْسِرُوهُ بِالشَّىءِ يَكُونُ لَكُم قِبَلَهُ وَ هُوَ مُعْسِرٌ ؛ فإنَّ أبانَا رَسُولَ اللَّه صلى الله عليه و آله كَانَ يَقولُ : لَيْسَ لِمُسْلِمٍ أنْ يُعْسِرَ مُسْلِماً ، وَ مَنْ أَنْظَرَ مُعسِراً أظَلَّهُ اللَّهُ بِظِلِّهِ يَوْمَ لا ظِلَّ إلَّاظِلُّهُ .
و احتراز كنيد از آن كه تنگ گيريد بر يكى از برادران مسلم خود ، به آن كه حقّى از او طلب داشته باشيد و او پريشان باشد و بر او تنگ گيريد و مطالبهء حقّ خود كنيد ؛ زيرا كه پدر ما رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمود كه : « جايز نيست هيچ مسلمانى را كه بر مسلمانى تنگ بگيرد . و كسى كه مهلت دهد مسلمانى را ، خداى تعالى ، او را در سايهء خود جاى دهد روزى كه به غيرِ سايهء الهى ، سايهاى نباشد » . يعنى در سايهء عرش خود جاى دهد يا لطف و مرحمت خود را شامل حال او گردانَد .
و از جملهء احاديث كه در مهلت دادن مُعسر وارد شده ، روايت نموده محمّد بن يعقوب كلينى رحمه الله از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام كه حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله روزى بر منبر رفته ، حمد و ثناى الهى به جاى آورد و بر پيغمبران ، صلوات فرستاد . بعد از آن فرمود : اى مردمان ! بايد كه حاضران ، به جمعى كه حاضر نيستند ، اين كلام را برسانند كه : كسى كه مهلت دهد مرد پريشانى را ، بر خداى تعالى است كه هر روز ، ثواب تصدّق به آن مال را در نامهء عمل او بنويسد تا وقتى كه مال خود را بازيافت كند .
بعد از آن ، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ، اين آيه را تلاوت فرمود كه :
« وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ »
« 1 » و ترجمهء ظاهرش آن است كه : اگر غَريمِ « 2 » شما ، صاحب عُسرت و پريشانى باشد ، پس حكم الهى ، مهلت دادن است تا وقتى كه توانگرى او را حاصل شود . و آن كه تصدّق كنيد ، بهتر است از براى شما ، اگر شما دانيد .
پس حضرت فرمود كه : اگر دانيد كه او پريشان است بر او تصدّق كنيد به آنچه بر ذمّهء او داريد ، بهتر است از براى شما . « 3 » و از آن حضرت ، روايت كرده كه محمّد بن بشر وشّاء به خدمت آن حضرت آمده ، استدعا كرد كه با شهاب - كه از جملهء اصحاب آن حضرت بود - در باب طلبى كه از محمّد بن بشر داشت ،
هامش
( 1 ) . سورهء بقره ، آيهء 280 .
( 2 ) . غَريم : بدهكار .
( 3 ) . الكافى ، ج 4 ، ص 35 و 36 ، ح 4 .