عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ ] عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام ، قَالَ : « لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ، ثُمَّ قَالَ لَهُ : أَقْبِلْ ، فَأَقْبَلَ ، ثُمَّ قَالَ لَهُ : أَدْبِرْ ، فَأَدْبَرَ ، ثُمَّ قَالَ :
وَعِزَّتِي وَجَلَالِي مَا خَلَقْتُ خَلْقَاً هُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْكَ ، وَلَا أَكْمَلْتُكَ إِلَّا فِي مَنْ أُحِبُّ ، أَمَا إِنِّي إِيَّاكَ آمُرُ وَإِيَّاكَ أَنْهى ، وَإِيَّاكَ أُعَاقِبُ وَإِيَّاكَ أُثِيبُ » .
شرح : الْخَلْق : آفريدن ؛ و آن ، تقدير و تدبير است و اعمّ از تكوين است .
مراد به عَقْل ، خردمندى است ؛ و آن ، رعايت آداب حسنه در تحصيل علمِ دين و عمل به آن به قدر وسع است و آن ، مقابل جهل به معنى اخلال به آن آداب است ، نه آنچه شرط تكليف است و مقابل جنون است ، به قرينهء اين كه اوّل ، « 1 » احَبّ است سوى اللَّه تعالى از دوم .
الِاسْتِنْطَاق : سخنگو شمردن . و مراد به سخنِ عقلْ اين جا ، راه نمودن آن است صاحبش را سوى علمِ دين كه اشرف علوم است و عمل به آن كه اشرف اعمال است .
ثُمَّ در اوّل ، « 2 » براى تراخىِ زمان تكليفِ به اقبالْ از زمان حدوث و استنطاق عقل است . و مراد به اقبال ، توجّه سوى ربّ العالمين براى معرفتِ احكام دين است به توسّط وحى يا به توسّط رسول ، موافق آنچه مىآيد در « كِتَابُ الحُجَّة » در حديث دومِ باب اوّل كه : « إنَّ مَنْ عَرَفَ أَنَّ لَهُ رَبّاً فَقَدْ يَنْبَغِي لَهُ أَنْ يَعْرِفَ أنَّ لِذلِكَ الرَّبِّ رِضاً وسَخَطاً ، و أَنَّهُ لا يُعرَفُ رِضَاهُ و سَخَطُهُ إِلّا بِوَحْيٍ « 3 » أَوْ رَسُولٍ » و بيان مىشود .
و مراد به ادبار ، استقلال به حكم است در غير احكام دين ، خواه از روى ظن باشد ، مثل حكم در قِيَم مُتلَفات و مقادير جراحاتِ موجبهء ديات و عدالت رُوات و مانند آنها ، و خواه از روى علم باشد ، مثل حكم در امثال اين كه من مستطيعِ حجّم . و از اين ، ظاهر مىشود كه ثُمَّ در دوم ، براى تراخىِ مرتبه است براى اشارت به اين كه اقبال ، اهمّ از ادبار است بسيار ، اگر چه اقبال ، متراخى است از ادبار به اعتبار زمان ؛ زيرا كه معرفت
هامش
( 1 ) . يعنى معنى اوّل عقل كه عبارت از خردمندى است .
( 2 ) . يعنى اوّلين بار كه لفظ « ثُمَّ » در روايت شريفه به كار رفته است .
( 3 ) . « ظ » : يوحى .