جامى - كه از دانشمندان اهل سنت است - اين داستان شگفت را به زيباترين صورت به رشتهء نظم كشيده است :
شير خدا شاه ولايت على * صيقلى شرك خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت * تير مخالف به تنش جا گرفت
غنچهء پيكان به گُل او نهفت * صد گُل راحت ز گل او شكفت
روى عبادت سوى محراب كرد * پشت به درد سر اصحاب كرد
خنجر الماس چو بفراختند * چاك بر آن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچهء زنگار گون * آمد از آن گلبن احسان برون
گُل گُل خونش به مصلى چكيد * گفت چو فارغ ز نماز آن بديد
اين همه گُل چيست ته پاى من * ساخته گلزار مصلاى من
صورت حالش چو نمودند باز * گفت كه سوگند به داناى راز
كز الم تيغ ندارم خبر * گرچه ز من نيست خبردارتر
طاير من سوره نشين شد چه باك * گر شودم تن چو قفص چاك چاك
جامى از آلايش تن پاك شو * در قدم پاك روان خاك شو
باشد از آن خاك به گردى رسى * گرد شكافى و به مردى رسى « 1 »
امام حسن مجتبى عليه السلام
دربارهء عبادت امام مجتبى عليه السلام روايت است كه آن حضرت در زمان خويش عابدترين ، زاهدترين و برترين مردم به شمار مىرفت . هنگامى كه حج به جا مىآورد ، بسيارى از اوقات با پاى برهنه از مدينه تا مكه مىرفت .
هر وقت به ياد مرگ مىافتاد مىگريست و اگر در حضورش سخن از قبر به ميان مىآمد گريان مىشد و چون به ياد قيامت و بر انگيخته شدن در محشر
هامش
( 1 ) - عبدالرحمن جامى ، هفت اورنگ .