على برايم بگو ، ضرار گفت : مرا معذور بدار ، معاويه گفت : معذور نيستى ، ضرار گفت : حال كه چارهاى ندارم مىگويم ، اى معاويه ! گواهى مىدهم كه در برخى مواقع وقتى كه شب پردهاش را مىافكند ، در محراب ايستاده ريش خود را مىگرفت و مانند افراد مار گزيده به خود مىپيچيد وهمچون افراد غمزده گريه مىكرد ( خطاب به دنيا ) مىگفت :
أَبى تَعَرَّضْتِ ؟ أمْ إلَىَّ تَشَوَّقْتِ ؟ لا حانَ حَيْنُك ، هَيْهاتَ غُرّى غَيْرى ، لا حاجَةَ لى فيْكِ ، قَدْ طَلَّقُتُكِ ثَلاثاً لا رَجْعَةَ فيها ، فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَخَطَرُكِ يَسيرٌ وَأَمَلُكِ حَقيرٌ
. از من دورى گزين ، خود را به من عرضه مىكنى ؟ ! يا آرزومندم شدهاى ؟ ! زمان وصالت نزديك مباد ، هرگز ، غير مرا فريب ده ، كه مرا به تو نيازى نيست ، تو را سه طلاقه كردهام كه آن را بازگشتى نيست .
زندگيت كوتاه بزرگيت اندك و آرزويت كوچك است .
همين جا بود كه اشك معاويه فرو ريخت و با آستينش آن را مىگرفت و جمعيت حاضر نيز از گريه ، گلو گير بودند . سپس رو به ضرار كرده ، گفت :
شور و عشقت نسبت به او چگونه است ؟
ضرار گفت : شور و عشق زنى كه تنها فرزندش را در دامانش سر مىبرند چگونه است ؟ و چگونه در غم و اندوه و هجر او زمان را سپرى مىكند ؟ من نيز اين گونهام « 1 » .
دل من لاله صفت در غم جانانه بسوخت * نه فقط دل كه مرا خانه و كاشانه بسوخت
هامش
( 1 ) - حلية الأولياء : 1 / 84 ؛ مروج الذهب : 2 / 433 ؛ الاستيعاب : 3 / 209 ؛ المناقب : 2 / 103 ؛ نهج البلاغة : 765 ، حكمت 77 .