آتش شمع فراقش به شب هجر مرا * شعلهاى زد به سر ا پا و چو پروانه بسوخت
برق عشقش به جهان از همه سو وز همه رو * ساقى و جام و مى و باده و پيمانه بسوخت
نه وجود من دلخستهء افتاده ز پا * در غم هجر رخش عاقل و ديوانه بسوخت
تا كه آسوده شوم جانب خمّار شدم * ديدم آنجا خم و خمخانه و ميخانه بسوخت
به پرستارى دل دست زدم در شب هجر * نالهاى بر زد و يكباره به افسانه بسوخت
در نهانخانهء دل بس كه به يادش بودم * سينه و قلب و دل و بزم نهانخانه بسوخت
هم چو « مسكين » ز دلم آتش عشقى بر زد * كه سر ا پاى وجودم همه مستانه بسوخت « 1 »
هامش
( 1 ) - مؤلف .