آن مرد براى نجات از حملهء شير به چاهى پناه برد كه طنابى در آن آويخته بود ، طناب را گرفت و وارد چاه شد و شير هم سر چاه متوقف گشت تا با بيرون آمدن او به او حمله كند .
در وسط چاه چشمش به اژدهايى افتاد كه در عمق چاه براى طعمه دهان گشوده است .
در حالى كه غرق ترس و وحشت شده بود ، صدايى توجه او را جلب كرد . ديد دو موش مشغول جويدن طناباند . آن مرد خود را از بالا و پايين چاه و در كنار كار آن دو موش در خطر حتمى ديد ، ناگهان چشمش به انبوهى زنبور افتاد كه در كمر گاه چاه عسل اندوختهاند ، با ديدن عسل شيرين خاكآلود كه در حقيقت زهر تلخ دنياى هلاككننده بود به سوى عسل دست برد تا از آن عسل تناول كند و در حال خوردن عسل از شير و اژدها و دو موش كه رشتهء عمرش را قطع مىكردند ، غافل و بىخبر ماند ؛ با خوردن عسل از نيش زنبورها هم در امان نبود .
هست اين دنيا چَه و عمرت رسن * روز و شب هستند موشان بىسخن
رشتهء عمر تو را ليل و نهار * پاره سازد لحظه لحظه تار تار
اژدها قبر است بُگشوده دهان * منتظر تا پاره گردد ريسمان
مرگ باشد شير مست پر غرور * تا كشد جان تو را از تن به زور
مال دنيا انگبين و اهل آن * جمله زنبورند نى بل برغمان
از پى اين شهد زهرآلوده چند * در جدل با ريش مالان اى لوند
شهد نبود زهر جانفرساست اين * نوش نبود نيش درد افزاست اين
مهر تابان نيستند اين دوستان * دشمنانند اى برادر دشمنان
زاهل دنيا تا توانى اى عزيز * مىگريز و مىگريز و مىگريز
آرى ، غفلت از خدا و بىتوجهى به آخرت و فراموشى حقايق و دورى از صفات عالى انسانى ، آدمى را - مرحوم ملا احمد نراقى در اشعار بالا فرمود - گرفتار دام خطر كرده