و وقاحت چنين گفت : ستايش خدايى كه حق و اهل حق را غلبه داد و اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو را به قتل رساند !
عبداللّه چون اين سخنان ياوه را شنيد فرياد برآورد - فريادى در سختترين فضاى اختناق - : اى فرزند مرجانه ! اى دشمن خدا ! دروغگو و پسر دروغگو تو هستى و آن كه به تو اين پست و مقام را واگذار كرد ، تو دستور مىدهى فرزندان پيامبر را بكشند سپس بر منبر مسلمانان رفته و اين چنين دهن كجى مىكنى ؟ !
ابن زياد از شنيدن اين سخنان سخت ناراحت شد و فرياد زد : اين گوينده كه بود ؟
عبداللّه فرياد زد : اى دشمن خدا ! اى دروغگو ! پسر دروغگو ! من بودم ، آيا دودمان پاك پيامبر را كه خداوند رجس و پليدى را از ساحت مقدس آنان دور كرده به قتل مىرسانى و ادعاى اسلام مىنمايى ، اى داد ! كجايند فرزندان مهاجران و انصار ، چرا از اين متجاوز لعنت شدهء فرزند لعنت شده به زبان رسول اكرم ، انتقام نمىكشند ؟ !
اين سخنان ، پسر زياد را تبديل به يك آتش پاره كرد ، همان وقت دستور دستگيرى عبداللّه را داد ، گروهى از ماموران به طرف او آمدند ، عدهاى از طايفهء عبداللّه به حمايت برخاستند ، با ايجاد شدن كشمكش سخت ، عبداللّه را از دست ماموران نجات داده و به خانهاش بردند .
سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زياد با گروهى زياد براى دستگيرى او حركت كردند ، در اين موقعيت گروه عبداللّه مغلوب شده و عدهاى كشته شدند ، فاجران به در خانه عبداللّه رسيدند ، در را شكسته و وارد خانه شدند ! !
عبداللّه به دختر با شهامتش گفت : شمشير مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمايى كن تا شرّ آنان را دفع كنم .
دختر شمشير پدر را به دست او داد و به راهنمايى آن مرد بينادل مشغول شد ، عبداللّه با خواندن رجز به دشمن عنود حملهور شد و به دفع جنايت آنان شمشير زد ، دختر گفت :
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 423
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٤٢٣