جابرى گويد :
اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه گرفته به مدرسه آورده براى اجراى حد ، آن مرحوم مىفرمود : حبسش كنند تا به هوش آيد . بعد خود آن جناب نيمه شب رفته او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش مىآورد .
وحيد گويد : من از جهانگيرخان با اين كه چندين سال در محضر درسش حاضر بودم ، هيچگاه دعوى شعر و شاعرى نشنيدم و پس از رحلت وى از شاعرى و شعر وى به وسيله شيخ محمد حكيم كه به وى محرمترين اشخاص بود آگاه شدم كه اين اشعار از اوست :
تا ياد چين زلف تو شد پاى بست ما * رفت اختيار عقل و سلامت ز دست ما
از صرف نيستى چو كسى را خبر نشد * عشقت چگونه كرد حكايت زهست ما
غمگين مشو گر از ستمش دل شكستهاى * كار زد به صدهزار درست اين شكست ما
از دشمنان ملامت و از دوستان جفا * بودست سرنوشت ز روز الست ما
گشتم زهجر غرقهء درياى اشك خويش * تا ماهى وصال كى افتد به شصت ما
از آقا محمد جعفر دهاقانى خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است كه :
بيمارى ايشان در كبد بود ، ميرزا مسيح خان دكترش بود ، وقتى خان بيماريش شديد شد ، من رفتم دنبال دكتر ميرزا مسيح خان ، گفت : شما چه نسبتى با خان داريد ؟ گفتم :
خادمش هستم ، دكتر گفت : من نمىآيم ، خان آدم كوچكى نيست ، من براى عيادت مىآيم . آمدم جريان را براى خان گفتم ، خان فهميد گفت : برو بگو براى عيادتم بيايد ،