355 - بردبارى پسر ادهم
نقل كردهاند :
ابراهيم بن ادهم رحمه الله وقتى به راهى مىرفت ، سوارى پيش وى باز آمد و پرسيد از وى كه آبادانى كجاست ؟ ابراهيم اشارت كرد به گورستان و گفت : آبادانى آن است .
ترك پنداشت كه وى افسوس مىدارد ، در خشم شد و او را مىزد تا سر وى بشكست ، چون از وى درگذشت با وى گفتند كه اين كس كه تو او را بزدى خواجه ابراهيم بن ادهم بود ، ترك بيامد و عذر از وى مىخواست ، ابراهيم گفت : آن وقت كه تو مرا مىزدى ، من تو را از خداى عزوجل درخواستم تا تو را اهل بهشت گرداند .
گفت : از بهر چه چنين كردى با وجود چنين كارى كه من با تو كردم ؟ !
ابراهيم گفت : از بهر آن كه من دانستم كه بدين كه تو مرا مىزدى من ثواب يابم ، پس نخواستم كه نصيب من از تو خير باشد و نصيب تو از من شر ! ! « 1 »
356 - اخلاق عجيب ابو عثمان حيرى
و از ابو عثمان حيرى - كه از جمله مشايخ خراسان بوده است - نقل كردهاند كه :
كسى خواست كه او را امتحان كند در خُلق ، پيش او آمد و گفت : من مىخواهم كه تو به خانهء من آيى تا تو را ضيافت كنم ، ابو عثمان با وى برفت ، چون به در خانهء وى رسيد گفت : اى استاد ! مرا چيزى در خانه نيست و من پشيمان شدم از اين كار ، ابو عثمان بازگشت چون به خانهء خود رسيد ديگر بار آن مرد بيامد و گفت : اى استاد ! من بد كردم و پشيمان شدم از آن و عذر مىخواست و گفت : اين ساعت بيا تا به خانهء ما رويم ، ديگر بار ابو عثمان بازگشت چون به در خانه رسيد آن شخص هم بر آن طريق پيش آمد كه اول
هامش
( 1 ) - عرفان اسلامى : 8 / 275 .