تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
پابرجايى دين خدا شد ، اگر آن روز در برابر آن همه حوادث و پيش‌آمدهاى تلخ صبر نمىكردند ، امروز صداى اسلام و نداى حق شنيده نمىشد . بين مسلمانان و كفار درگيرى شديدى در شرف وقوع بود ، سردار رشيد اسلام ابو قدامه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله مأمور بسيج نيرو و تداركات جهت آرايش جبهه مسلمانان بود . مىگويد : براى اعلام برنامه و جمع نيرو و فراهم آوردن تداركات در حركت بودم ، زنى مرا صدا زد ، اهميت ندادم ، دوباره صدا كرد گوش نكردم ، بار سوم كلماتى گفت كه مرا مجبور به ايستادن كرد . نزديكم آمد ، بسته‌اى را به من داد ، گفت : اى ابو قدامه ! كمك به جبهه حق عليه باطل را واجب مىدانم ، دستم به كلى از مال دنيا تهى است ، در كمال مشقت و سختى بسر مىبرم ، ياراى تحمل عدم كمك به جبهه را نداشتم ، بالاخره قسمتى از موى سرم را چيده و آن را هم چون طناب به هم تنيده‌ام ، شايد در جبهه جهت بستن ركاب يا دهنه مركب رزمنده‌اى به كار رود ، آن را قبول كن و با خود همراه داشته باش تا به موقع لازم از آن استفاده كنى ! ! ابو قدامه مىگويد : به جبهه رفتم ، آتش جنگ شعله‌ور شد ، در گرماگرم حملات طرفين طفلى در حدود ده يا يازده ساله به نزد من آمد ، گفت : تيرهايم تمام شده سه چوبه تير به من قرض بده ، تا در قيامت در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله تحويلت دهم ، پرسيدم كيستى گفت : اهل مدينه‌ام ، گفتم : چرا به جبهه آمدى ؟ گفت : عشق خدا مرا به جبهه كشيد ، سه تير به او دادم با هر يك سربازى از دشمن را كشت ، تيرى از جانب كفر بر پيشانيش نشست ، به سرعت بالاى سر او آمدم ، بسته‌اى را به من داد ، گفت : مدينه به مادرم برسان ، همان زنى كه قسمتى از موى سرش را جهت كمك به جبهه به تو داد ، نشانى منزلش را گفت و در لحظات آخر اصرار كرد به محض رسيدن به مدينه سلام مرا به رسول اكرم صلى الله عليه و آله برسان ، چون به مدينه برگشتم ، در خانه او را دق الباب كردم ، دختر كوچكى از خانه در آمد به او
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 273 | شيخ حسين انصاريان