تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
بوى خدا را از جانب يمن استشمام مىكنم ! ! كارش شتربانى بود كه اجرت آن را صرف نفقهء مادر پير و نابيناى خود مىكرد ؛ زمانى كه در طلب صحبت رسول خدا صلى الله عليه و آله شد و عشق آن جناب او را مهياى سفر مدينه كرد ، نزد مادر رفت و اجازت سفر گرفت . مادر گفت : تو را اذن مىدهم كه به ديدار معشوقت بشتابى و بيش از نيم روز در مدينه نمانى و اگر حضرت را در مدينه نيافتى بيش از اين اجازت ماندن نمىدهم . اويس به مدينه آمد و يار خود را نديد و چون روز به نيمه رسيد ، برگشت . وقتى نبى اسلام صلى الله عليه و آله از سفر آمد فرمود : اين نور چيست كه در اينجا مىنگرم ؟ عرضه داشتند : شترچرانى به نام اويس بدين سرا آمد و مشتاق زيارت جنابت بود ، چون تو را نيافت مراجعت كرد . حضرت فرمود : اين نور را در اين خانه به هديه گذاشت و برفت . سلمان عرضه داشت : او كيست كه داراى چنين منزلت است ؟ فرمود : مردى است در يمن به نام اويس قرن كه چون قيامت شود يك تنه برانگيخته شود و به شمار موى مواشى و گوسپندان قبيلهء ربيعه و مضر از مردمان شفاعت كند ، هر كس از شما او را ديدار كرد سلام مرا به او برساند و از وى دعاى خير خواستار شود و بُردى به اميرالمؤمنين عليه السلام عنايت كردند و فرمودند : بعد از من اويس به مدينه آيد ، اين جامه را بر او بپوشان . در زمان حكومت عمر به مدينه آمد ، جناب ولايت مآب او را به خلعت پيامبر بپوشاند . عمر او را ستود و نزد وى اظهار زهد كرد و گفت ، كيست كه اين خلافت را از من به يك قرص نان جو بخرد ؟ اويس گفت : آن كس را كه عقل نباشد و اگر تو راست مىگويى چرا