مى وحدت چو بخورديم زخمخانه عشق * تيغ توحيد به فرق منى و ما زدهايم
از همه دست تمنا ببريديم و امل * تا قدم در طلب دولت معنا زدهايم
تا كه افتاد سر زلف تو در چنگ مراد * پشت پا يكسره بر دنيى و عقبا زدهايم
نيّر افروخته شد از مى اسرار و بگفت * ما زخم ازلى ساغر صهبا زدهايم
* * *
بندگى واقعى
بعضى گفتند كه :
بندگى بجاى آوردن آن است كه آنچه حق تعالى بر تو وظيفت نهاد ، آن را بجاى آورى بر آن شرط كه واجب است ، يعنى شرط واجب آن است كه تقصير نكنى و از حد فرمان اندر نگذرى و امر او را ضايع نگذارى .
باز گفت : شرط واجب آن است كه وظايف حق تعالى را بجاى آورى بىآن كه مر خويشتن را عوضى طمع دارى و توفيق آن از حق تعالى مر خويشتن را فضل بينى ، يعنى امر حق تعالى از بهر وجوب حق خداوندى او را بجاى آورى نه از بهر طمع عوض و آن كه مر تو را سزاوار خدمت خويش گردانيد از وى فضلى بزرگ دانى كه بر تو بدين فضل شكر واجب شود .
چون از ميان چندين دينهاى مختلف و اعتقاد مختلف تو را توفيق ايمان و صراط مستقيم داد و بر جادهء متابعت حبيب وى تو را به خدمت خود مشغول كرد .