گرفت و با سرعت بر آمد تا وارد شام شد و يك راست به ملاقات معاويه رفت .
دربان از وى پرسيد : كيستى و كجايى و كه را مىخواهى ؟ طرماح گفت : با ياران نزديك معاويه ابوالاعور اسلمى و ابوهريره و عمرو عاص و مروان حكم كار دارم .
دربان گفت : اينان در باب الخضرا مىباشند ، طرماح براى ديدار آنها به باب الخضرا رفت ، چون نامبردگان طرماح را با هيكل درشت و اندام بلند ديدند با خود گفتند : خوب است كه اين مرد را طلبيده لحظهاى را به گفتگو و مزاح و تفريح بگذرانيم ، همين كه طرماح به نزديك آنها رسيد ، پرسيدند : اى اعرابى ! آيا از آسمانها خبرى نزد تو هست كه به اطلاع ما برسانى ؟
طرماح گفت : آرى ، بىخبر نيستم ، خداوند حاكم بر آسمان است و فرشتهء مرگ در هوا و اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام از قفا مىآيد ، پس اى مردم بدبخت ! منتظر بلايى باشيد كه هم اكنون بر سرتان فرود مىآيد .
گفتند : از كجا مىآيى ؟ گفت : از نزد آزاد مردى پاك و پاكيزه سرشت ، نيكو خصال و با ايمان .
گفتند : با كه كار دارى ؟ گفت : مىخواهم با اين بدگهرى كه شما او را پيشواى خود مىدانيد ملاقات كنم .
حضار دانستند كه وى فرستادهء اميرمؤمنان عليه السلام است ، از اين رو گفتند : اى اعرابى ! امير ما معاويه با اطرافيان خود سرگرم مشورت در امور مملكت است و امروز نمىتوانى به حضور او باريابى .
گفت : خاك بر سر او كنند ، او را با رسيدگى به امور مسلمانان چه كار ؟ در آن وقت حضار ، نامهاى به معاويه نوشتند كه قاصدى سخنور و حاضر جواب از كوفه آمده و از طرف على بن ابيطالب حامل پيامى است براى تو ، به هوش باش كه در جواب او چه خواهى گفت ؟ آن گاه طرماح را از شتر فرود آوردند و در مجلس خود
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 103
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٠٣