جاى دادند تا از معاويه خبر برسد .
چون نامه به معاويه رسيد و از موضوع مطلع شد ، فرزندش يزيد را خواست و دستور داد مجلسى را بيارايد و آنچه لازمهء شوكت و حشمت دربار يك سلطان مقتدر است فراهم كند .
يزيد بن معاويه صدايى گوش خراش داشت و روى بينى و چهرهاش علامت زخمى بود ، چون مجلس آراسته گرديد ، طرماح را بار دادند تا به مجلس در آيد .
چون به در كاخ رسيد و ديد تمام كاركنان لباس سياه به تن كردهاند گفت : اينها كيستند كه مثل موكّلين جهنم در تنگناى راه دوزخ مىباشند ؟ و چون چشمش به يزيد افتاد ، گويى او را شناخت ، به همين جهت گفت : اين تيره بخت ، گردن كلفت بينى بريده كيست ؟
كاركنان كاخ گفتند : اى اعرابى ! ساكت باش ، اين يزيد شاهزاده ماست .
گفت : يزيد كيست ؟ خداوند روزى او را زياد نگرداند و اميد او را از همه جا قطع كند ، اى واى كه او و پدرش روزى مطرود اسلام بودند ، ولى امروز بر تخت سلطنت نشستهاند .
چون يزيد اين سخنان را از طرماح شنيد ، چنان در خشم شد كه خواست او را به قتل برساند ، ولى چون از پدرش معاويه اجازه نداشت خشم خود را فرو خورد و گفت : اى اعرابى ! حاجت خود را بگو . معاويه به من دستور داده حاجت تو را برآورم .
گفت : حاجت من اين است كه معاويه از منصب خود دست بردارد و خلافت را به كسى كه شايستهء آن است واگذار كند .
يزيد گفت : اين حرفها سودى ندارد ، حاجت خود را بگو ، گفت : حاجت من آن است كه معاويه را ملاقات كنم و پيام اميرالمؤمنين على عليه السلام را به او ابلاغ كنم .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 104
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص١٠٤