گفت : گوگرد پارسى به چين خواهم برد ، شنيدم كه آنجا قيمت عظيم دارد و از آنجا كاسهء چينى به روم آرم و ديباى رومى به هند و پولاد هندى به حلب و آبگينهء حلبى به يمن و بُرد يمانى به پارس و از آن پس ترك تجارت كرده به دكّانى بنشينم ، چندان از اين ماليخوليا فرو خواند كه بيش از آن طاقت گفتنش نماند ! !
پس گفت : اى سعدى ! تو نيز سخنى بگوى از آنچه ديده و شنيدهاى .
گفتم :
آن شنيدستى كه در اقصاى غور * بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنيا دوست را * يا قناعت پر كند يا خاك گور
موسى و درويش
موسى عليه السلام درويشى را ديد كه از برهنگى به ريگ اندر شده گفت : اى موسى ! دعايى كن ، تا خداوند عزّوجل مرا كفافى دهد كه از بىطاقتى به جان آمدهام ، موسى عليه السلام دعا كرد و رفت ، پس از چند روز كه باز آمد ، او را ديد گرفتار و خلقى انبوه به روى گرد آمده ، حالش پرسيد . گفتند : خمر خورده و عربده كرده و كسى را كشته و اكنون به قصاص او وى را داشتهاند .
آن كه هفت اقليم عالم را نهاد * هر كسى را هر چه لايق بود داد
گربهء مسكين اگر پر داشتى * تخم گنجشك از جهان برداشتى
وان دو شاخ گاو اگر خر داشتى * آدمى را نزد خود نگذاشتى « 1 »
موسى عليه السلام به حكمت و عدل جهان آفرين اقرار كرد و از تجاسر خويش استغفار .
[ وَ لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ ]
« 2 » .
هامش
( 1 ) - سعدى .
( 2 ) - شورى ( 42 ) : 27 .