قضاوت سيد على شوشترى
به داستان شگفتآور زير عنايت كنيد ، شايد براى ما و شما جرقهاى باشد كه از پرتو آن دل ما نورانى گردد و ما هم چون اولياى الهى به راه كمال و رشد ، قدم گذاشته و به وادى قرب و وصال حركت كنيم .
وجود مبارك سيد على شوشترى در شهر شوشتر عالمى بزرگ و مبسوط اليد بود .
وقتى نزاعى دربارهء يك قطعه ملك وقفى به حضورش آوردند ، عدهاى مدعى بودند كه اين ملك وقف نيست ، در حالى كه وقف نامهء آن را در صندوقچهاى گذاشته و در محلى مخصوص كه از هر چشمى دور بود دفن كرده بودند . و گروهى مدعى وقف بودند ولى سند و مدركى در دست نداشتند ، چند روز اين مرد بزرگ الهى در حكم اين واقعهء مادى حيران و سرگردان بود و نمىدانست به كدام طرف حكم كند ، طرفين دعوا هم اصرار داشتند مسئله با حكم سيد پايان پذيرد .
رفت و آمد هر روز طرفين دعوا ، براى سيد ايجاد مشكل و ناراحتى كرده بود ، تا روزى كسى به سوى خانهء سيد رفت و در زد ، از افراد خانه به پشت در آمد و گفت :
كيستى ؟
آن مرد گفت : به آقا خبر بده مردى به نام ملا قلى جولا مىخواهد شما را ببيند ، درب را باز كردند ، ملا قلى وارد خانه شد و به نزد سيد رفت و گفت :
آمدهام به شما بگويم بايد از اينجا سفر كرده و شوشتر را رها نموده به نجف به روى و در آنجا براى هميشه اقامت كنى و بدان كه وقف نامهء ملك مورد دعوا در صندوقچهاى در فلان مكان دفن است .
سيد على شوشترى ، ملا قلى را تا آن وقت نديده بود و او را به هيچ عنوان