برويم ، يكى مىگفت : نتوان رفت كه فضيل بر سر راه است ! !
فضيل چون اين مسئله بشنيد ، فرياد زد : بشارت باد شما را كه آن دزد خطرناك و آن منبع شرّ با خدا آشتى كرد ، ديگر بيم راه نيست .
پس از آشتى با حق همه روزه ، روزه گرفت و به تدريج رضايت صاحبان مال را جلب كرد و عاقبت از عارفان و عاشقان و ناصحان شد و گروهى از نفس الهى او به مدار تربيت قرار گرفتند ! !
خانمان سوز شود آتش آهى گاهى * نالهاى مىشكند پشت سپاهى گاهى
گر مقدر بشود سلك سلاطين پويد * سالك بىخبر خفته به راهى گاهى
قصهء يوسف و آن قوم چه خوش پندى بود * به عزيزى رسد افتاده به چاهى گاهى
روشنى بخش از آنم كه بسوزم چون شمع * روسپيدى بود از بخت سياهى گاهى
هستيم سوختى از يك نظر اى اختر عشق * آتش افروز شود برق نگاهى گاهى
عجبى نيست اگر مونس يار است چو من * بنشيند بر گل هرزه گياهى گاهى
دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم * بهر طوفان زده سنگيست پناهى گاهى « 1 »
هامش
( 1 ) رهى معيرى .